#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_222


بچه ام تیرش خورده بود به سنگ و حسابی دپرس شد. زیر لب گفت:

ـ این قدر برات سخت بود ازم بخوای ببخشمت؟ لجباز!

کسی حواسش به ما نبود و منم پوزخندی تحویلش دادم و به سمت آشپزخونه رفتم تا فکری برای شام کنم..





***

وای سرم داشت گیج می رفت. چقدر ظرف بود. نیم ساعته دارم ظرف می شورم. چرا تموم نمیشن؟ پاهام خشک شده بود و گردنم خیلی درد می کرد. این جا نباید یه ماشین ظرفشویی داشته باشه؟ شیر آب رو بستم و دستکشا رو از دستم در آوردم. نزدیک پنجره ی کوچولوی مربع شکل آشپزخونه شدم و از پنجره به باغ نگاه کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم. هوا خیلی خنک بود. همه جا سکوت مطلق بود. فقط گاهی صدای جیر جیر چند تا جیرجیرک می اومد. ساعت حدودا یک بود و همه خواب بودن و من بیچاره داشتم ظرف می شستم! شام، قیمه بادمجون درست کرده بودم و چقدر همه از دست پختم تعریف کردن و با بَه بَه و چَه چَه خوردن؛ اما آروین یه کلمه هم تشکر نکرد و موقع جمع کردن ظرفا هم که شد به هیچکس اجازه نداد کمک کنه! حتی اخمای در هم عمه خانومم نتونست جلوی آروین رو بگیره. خیلی حرصم گرفته بود؛ اما به خاطر این که نفهمه عصبیم و ذوق کنه، بدون هیچ اعتراضی، تند تند همه ی ظرفا رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه. عمه خانوم و ملیحه و شایان تو هال خوابیده بودن و بقیه هم تو اون دو تا اتاق خواب، خواب بودن! آروین چرا این قدر با من لج بود؟ خدا کنه عمه خانوم شک نکرده باشه. هر چتد مونا براش توضیح داد که این کار آروین شوخیه و بیشتر جنبه ی سرگرمی داره. منم به خاطر این که عمه نفهمه چقدر از دست آروین عصبیم الکی می خندیدم و می گفتم که خیلیم دارم لذت می برم! حداقل زندگی کنار آروین این فایده رو برام داشت که راحت دروغ می گفتم و عین خیالمم نبود! تو افکارم غرق بودم که صدای آب رو شنیدم. فکر کردم یادم رفته شیر آب رو ببندم. برگشتم تا شیر آب رو سفت کنم که... از دیدن صحنه ای که جلوم بود، واقعا جا خوردم. آروین جلوی ظرفشویی وایساده بود و داشت با دقت بشقابا رو با اسکاچ، کفی می کرد. دستکشا رو دستش کرده بود و بدون این که نگام کنه سرش گرم ظرفا بود. با لج گفتم:

ـ نمی خوام تو بشوری. نکنه می خوای از فردا تا آخر عمرت، پیش بقیه جار بزنی که راویس کم آورد و من ظرفا رو

شستم؟ هــــوم؟

نگاهی بهم کرد. نگاش غمگین بود. با لحن آرومی گفت:

ـ امشب زیادی خسته شدی! نگران چیزی نباش. بیشترش رو خودت شستی. چندتا مونده که اونم خودم می شورم! تو برو استراحت کن. از عصر سرپایی.

از این که به فکرم بود و براش مهم بودم، ته دلم داشتن قند آب می کردن، اما وقتی یاد این میفتادم که شرط خودش بود که من این همه کار کنم و اون نذاشته بود کسی کمکم کنه، حرصم گرفت و با لجبازی گفتم:

ـ لازم نکرده به دروغ نشون بدی که نگرانم شدی و دلت برام سوخته! تو اگه یکم رحم سرت می شد نمی ذاشتی بعد از درست کردن شام، ظرفا رو هم بشورم! پس الکی ادای آدمای خوب و درنیار که بهت نمیاد!

romangram.com | @romangram_com