#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_220


آروین نگاه بدجنسانه ای بهم انداخت و گفت:

ـ هنوزم نمی خوای اعتراف کنی که اشتباه کردی؟ من خیلی بخشندما. بگو، قول میدم ببخشمت!

می خواست حرصم بده. با لج گفتم:

ـ من بمیرمم به تو نمیگم ببخشید. پس وقتت رو تلف نکن.

آروین با لبخندی که رو لباش بود گفت:

ـ شامِ امشب رو باید راویس درست کنه. به اضافه ی این که تموم ظرفای شام و میوه و چای رو هم خودش تنها

و بدون کمک کسی باید بشوره! تا آخر شب تموم کارا رو خودش تنها باید انجام بده.

وا رفتم. نه این امکان نداشت. من چطوری برای این همه آدم شکمو شام درست کنم و بعدشم ظرفا رو بشورم؟اووف، می مردم از خستگی! خیلی نامردی بود. مونا و ملیحه که از این تصمیم آروین ذوق کرده بودن سوت می کشیدن و شلوغ می کردن. مونای بیشعورم رفته بود تو گروه اونا! اخمام رفت تو هم. انصاف نبود تنهایی اون همه کار کنم.

آروین با لبخند پیروزمندانه ای که گوشه ی لبش بود بهم نگاه کرد و گفت:

ـ خب... موافقی؟!

مونا گفت:

ـ نابود شد بچه ام!

ملیحه خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com