#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_216


کیانا فوری گفت:

ـ پس صبر کنین من و کوروشم باهاتون میایم. من خیلی حوصله ام سر رفته. از شطرنجم خوشم نمیاد.

کیانا رو کرد به کوروش و گفت:

ـ باهام میای؟

کوروش موافقت کرد و هر سه از هال خارج شدن. ملیحه سمت چپ آروین نشست و مونا هم سمت راستش جا خوش کرد. این یعنی این که اون دو تا طرفدار آروین بودن. منم که انگار تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و مجبور بودم بشم طرفدار شایان، کنار شایان نشستم. شهریارم طرف دیگه ی شایان نشست. آروین نگاه خصمانه اش رو بهم دوخت و با نگاش برام خط و نشون کشید اما من محلش نذاشتم و نگام رو به صفحه ی شطرنج دوختم. بازی شروع شد. استرس من از آروین و شایانم بیشتر بود. اگه شایان بازی رو می برد، غرور آروین خرد می شد و من اصلا این رو

دوست نداشتم. چون شایان رو می شناختم و می دونستم اگه برنده شه تا آخر سفرمون ول کن آروین نیست و مدام بردش رو به رخش می کشه و من اصلا دلم نمی خواست آروین رو خرد کنه! از طرفی هم اگه آروین برنده می شد معلوم نبود چقدر این برنده شدنش رو تو سر من بکوبه و تحقیرم کنه که شایان باخته و فلان و بهمان! خیر سرم اومده بودم تو گروه شایان و باید به برنده شدن شایان فکر می کردم اما اصلا برام برنده شدن شایان مهم نبود! چشم دوخته بودم به صفحه ی شطرنج. ملیحه مدام با حرفاش به آروین انرژی می داد و راه به راه می گفت:

ـ سربازش رو بزن. وای عالی بود. مطمئنم برنده تویی. فیلت رو حرکت بده.

داشت کم کم عصبیم می کرد اما به خاطر این که یه کمی خودم رو آروم کنم منم از شایان الکی طرفداری می کردم.

ـ وای شایان عالی داری میری جلو! سوسکش کن. آفرین.

آروین اخماش تو هم بود و تموم فکر و حواسش به مهره ها بود. شایانم به بال بال زدنای من و شهریار اهمیتی نمی داد و تموم حواسش پیش مهره هاش بود. ملیحه هم که از رو نمی رفت کم مونده بود بره تو بغل آروین و ارتباط نزدیک بهش دلداری بده! شهریار گاهی کمکایی به شایان می کرد. نیم ساعتی گذشته بود و مهره های تو صفحه ی هر دو طرف داشت کم می شد. همه ی سربازاشون بیرون از صفحه ی بازی بود و فقط با مهره های اصلی داشتن بازی می کردن. محو بازی بودم که آروین با بدجنسی قلعه اش رو روبروی شاه شایان برد و گفت:

ـ کیـــــــش!

وا رفتم. اوف، چرا شایان کیش شد؟ این که اون همه دبدبه و کبکبه داشت؟! شایان که معلوم بود حسابی هول شده، همه تلاشش رو کرد تا شاه رو فراری بده اما به دقیقه نکشید که آروین لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:

ـ کیش و مات! خسته نباشی شطرنج باز!

romangram.com | @romangram_com