#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_215
ـ فکر خیلی خوبیه. زن داداش صفحه ی شطرنج رو بذار رو میز که هوس کردم یکی رو بچزونم.
آروین با جدیت گفت:
ـ زیاد رو بُردت حساب نکن آقا شایان. من یه پا شطرنج بازم!
شایان پوزخندی زد و گفت:
ـ شاهنامه آخرش خوشه رفیق!
نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم این بازی شطرنج، بیشتر حکم دوئل داره تا یه سرگرمی! دوئل بین شایان و آروین! من طرف کدومشون بودم؟
اَه اَه، از شایان که خوشم نمی اومد و صد در صد طرف اون نبودم؛ اما خب... آروینم... هــــوم... ازش دلخور بودم و مسلما طرف اونم نبودم. مونا صفحه ی شطرنج رو روی میز دایره شکلی چید و مهره های شیشه ای سفید و مشکی رو هم سرجاشون گذاشت.
آروین روبروی شایان نشست و گفت:
ـ خوب تمرکز کن تا یه وقت طعم باخت رو نچشی.
شایان گفت:
ـ تو بهتره مواظب بازی خودت باشی پسر!
خدا به داد برسه! این دو تا چقدر آتیششون تند بود! برای خودمم خیلی جالب شده بود که ببینم کی برنده میشه. عمه خانوم اخماش در هم بود. معلوم بود که از اتفاقی که پیش اومده اصلا راضی نیست. یه دفعه از جاش بلند شد و گفت:
ـ من میرم تو باغ یه کم قدم بزنم.
romangram.com | @romangram_com