#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_213
ـ نوش جونت!
اوف، اینم دیگه داشت از ذوق می مرد بیچاره! خبر نداشت اگه بهش نیاز نداشتم عمرا محل سگم بهش بذارم. الکی با فنجان چای بازی کردم. وقتی به این فکر می کردم که جای لبای چندش آور شایان رو فنجان مونده، حالت تهوع می گرفتم. به آروین نگاه کردم تا ببینم در چه حاله. داشت همچنان بی توجه به من با ملیحه گپ می زد و گاهی هم بلند بلند می خندید و ملیحه هم که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت با ناز و عشوه می خندید. حرصم گرفت! حق نداشت این مدلی تلافی کنه! اون می دونست من از ملیحه بیزارم. می دونست و داشت حرصم رو درمیاورد. خب... خب منم می دونستم اون از شایان خوشش نمیاد و منم داشتم حرصش می دادم! فنجان رو روی میز گذاشتم. شایان گفت:
ـ چی شد؟ چرا نخوردیش؟
ـ میل ندارم. اینم دیگه سرد شده!
قسم خوردم که اگه بازم گیر بده که چای رو بخور هر رودربایسی رو بذارم کنار و یه جواب دندان شکنی بهش بدم اما خب چون زیادی خوش شانس بود حرفی نزد. شانس آورد!
مونا با جعبه ی کریستال شطرنج اومد و گفت:
ـ کیا شطرنج بلدن؟!
شایان گفت:
ـ من که تو شطرنج، رقیبی ندارم.
با این که زیادی داشت خودش رو برای ما می گرفت، اما خب تا حدی حق داشت! عالی بازی می کرد! اما به نظر من حتی اگه قهرمان کشوری هم می شد نباید این طوری به بقیه پز می داد.
کوروش با خنده گفت:
ـ والا من که فقط منچ بلدم!
مونا خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com