#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_212
یه بار دیگه ببینم با این پسره داری میگی و می خندی، هر کاری کنم مسئولش تویی و خونِت گردن خودته! من اخطارم رو بهت جدی دادم. پس حواست رو خوب جمع کن. دوست ندارم کاری رو که اصلا دلم نمی خواد، انجام بدم.
بعدم به سرعت از اتاق خارج شد و در رو محکم به هم کوبید. این بشر آخر خودخواهی بود. خودش هر غلطی دلش می خواست می کرد و بعد به من امر و نهی می کرد که با شایان حرف نزنم؟ به من چه؟ شایان خودش می اومد سمتم و باهام حرف می زد. نمی دونم چرا از برخوردش خوشم نیومد. چی فکر می کردم و چی شد! تا قبل از این اتفاق فکر می کردم اگه آروین روم غیرتی شه، لو میده که دوسم داره و کلی برای خودم رویا بافته بودم. فکر می کردم دستم رو می گیره و منو می بره یه گوشه ای و آروم و با مهربونی بهم میگه که: « راویس عزیزم، من دوست ندارم با پسری غیر از خودم راحت حرف بزنی. من دوسِت دارم و دوست دارم فقط خودم صاحب قلبت باشم. » و کلی حرفای عاشقونه ی دیگه! این آروین چرا این مدلی غیرتی می شد؟! شایدم همه ی مردا این مدلی غیرتی می شدن. اما من که فکر می کنم این آروین کلا همه چیش با آدمیزاد فرق می کنه! والا.
سوزش سیلی ای که بهم زد بود از یادم رفته بود. دوست نداشتم کوتاه بیام و فکر کنه من یه دختر تو سری خورم که تا آخر عمرم به خاطر اون اشتباهم باید مجازات شم و حق هیچ اظهار نظری ندارم! دوست داشتم بفهمه که منم یه دخترم و می تونم اشتباه کنم! دختر؟! هه، اگه آروین الان این جا بود و می شنید به خودم گفتن دختر، بهم می گفت:
ـ هنوز باورت نمیشه که دیگه دختر نیستی؟
منم کلی حرص می خوردم و برای تلافی کردن، قضیه ی مریم و بی وفاییش به آروین رو می کشیدم وسط و اونم از دستم حرص می خورد! از این افکارم خنده ام گرفت. دیوونه شده بودم اساسی. به جای این که به خاطر سیلی ای که خوابونده بود تو گوشم، عصبی شم و بزنم زیر گریه، عین دیوونه ها داشتم لبخند ژکوند می زدم! صورتم رو تو آینه نگاه کردم. یه کمی سرخ شده بود اما نه اون قدری که تابلو باشه! اون سیلی ای که تو عروسی کیانا بهم زده بود هم دردش بیشتر بود هم خیلی سرخ شده بود. انگار دیگه یاد گرفته چطوری سیلی بزنه که کمتر جاش معلوم باشه!
پوزخندی به خودم تو آینه زدم و گفتم:
ـ حالا که می خوای این طوری بازی رو ادامه بدی، منم حرفی ندارم و همراهیت می کنم! یه مدت شوخی شوخی لجم رو درمیاوردی حالا روشت رو عوض کردی و می خوای با خشونت بری جلو! اوکی آقا آروین. نشونت میدم که من از خودت پرروترم.
از اتاق اومدم بیرون. شایان یه گوشه نشسته بود و دستش یه فنجان چای بود. ملیحه هم پیش آروین نشسته بود و داشت باهاش حرف می زد. لجم گرفت. این ملیحه چرا مراعات هیچ کس رو نمی کرد؟ الان وقت گپ زدنش با آروین بود؟ عمه خانومم گرم تعریف با کیانا و مونا بود. نمی دونم چرا بدون این که در مورد کارم لحظه ای فکر کنم، کنار شایان رو مبل نشستم. انگار می خواستم آتیشی که از گپ زدن ملیحه و آروین وجودم رو می سوزوند رو با کنار شایان نشستن، خاموشش کنم! نیاز داشتم آروین بهم اهمیت بده و نگام کنه. نیاز داشتم که حتی بهم اخم کنه اما نشون بده که حواسش به من هست!
ـ منم چای می خوام. برای من چای نمیاری؟
شایان که داشت از ذوق سکته می کرد دستپاچه شد و گفت:
ـ اصلا بیا این چای رو تو بخور. من زیاد میلی به خوردن چای ندارم!
فنجان چاییش رو به سمتم گرفت. ایــــش. شاید دهنی باشه! من دهنی این رو بخورم؟ همینم مونده بود. خواستم یه لحظه حرفم رو پس بگیرم و برم برای خودم چای بیارم که نگام رو صورت سرخ شده و چشای خشن آروین ثابت موند و همین باعث شد برای ادامه ی کارم مصمم تر بشم! باید می فهمید همون طوری که برای من خط و نشون میکشه و میگه نباید با شایان حرف بزنم خودشم باید خط قرمزا رو رعایت کنه و نباید این قدر با ملیحه فک بزنه! لبخند خیلی کمرنگی که انگار فقط خودم حسش کردم به شایان زدم و فنجان رو از دستش گرفتم.
شایان که حسابی از این کارم کیفور شده بود با ذوق گفت:
romangram.com | @romangram_com