#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_210


بالاخره ناهار آماده شد و همه دور میز بزرگ مستطیل شکل قهوه ای رنگی نشستیم. یه سمتم کیانا نشسته بود و سمت چپم خالی بود که شایان کنارم نشست و اخمای آروین رفت تو هم. شایانم که دیگه سیریش شده بود و ول نمی کرد. شایان تو بشقابم کباب گذاشت و گفت:

ـ بخور که تا حالا تو عمرت همچین کبابی نزدی تو رگ.

جوابش رو ندادم که یعنی خفه شو و بذار ناهارم رو کوفت کنم اما انگار ول کنم نبود چون با لبخند نگام کرد و گفت:

ـ جوجه هم برات بذارم؟

من عاشق جوجه کباب بودم. مخصوصا این جوجه ای که شهریار مایه اش رو درست کرده بود. پر زعفرون بود. شایان سیخی جوجه برداشت و خواست بذاره تو بشقابم که صدای آروین اومد:

ـ راویس جوجه دوس نداره!

چشام گرد شد! این چرا خودش رو انداخت وسط؟ من جوجه دوست داشتم! خواستم مخالفت کنم که آروین از اون نگاهایی که صدا رو تو گلوم خفه می کرد، بهم انداخت و منم از خیر جوجه کباب زعفرونی گذشت و رو به شایان گفتم:

ـ مرسی. ترجیح میدم کباب بخورم.

شایان که از برخوردم تعجب کرده بود چیزی نگفت و سیخی جوجه برای خودش گذاشت و با لذت شروع کرد به خوردن. سر میز این قدر از جوجه کباب تعریف کردن که کم مونده بود پرت شم سمت دیس جوجه کباب و همش رو تو معده ی مبارکم جا بدم؛ اما خب این قدری از آروین حساب می بردم که با همون کباب کوفتیم سرگرم بشم! موقع جمع کردن ظرفا شد. پارچ نوشابه و پارچ دوغ رو از رو میز برداشتم و داشتم می بردم سمت آشپزخونه که شایان عینهو اجل معلق سر رسید و پارچا رو از دستم گرفت و گفت:

ـ تو چرا؟ خودم همه رو جمع می کنم. تو برو بشین. خسته شدی امروز!

با این که حسابی جا خوردم و این حرکتش اصلا با عقاید و افکارش جور در نمی اومد، اما چون خیلی خسته بودم و شدید خوابم می اومد با کمال میل قبول کردم و با لبخندی که بهش زدم ازش تشکر کردم. شایانم چشمکی بهم زد و به سمت آشپزخونه رفت. همین که سرم رو برگردوندم، یه جفت چشم عسلی به خون نشسته جلوم ظاهر شد! اوف، این باز چه مرگش شده بود؟ با صدای پر از خشمی گفت:

ـ که شما بشین خسته میشی کار کنی آره؟! بقیه خسته نیستن و فقط تو خسته ای؟

ـ تو چت شده باز؟!

romangram.com | @romangram_com