#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_209
سیخ کبابا رو داد دستم! چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
ـ من بلد نیستم.
آروین بهم چشمکی زد و گفت:
ـ یاد می گیری عزیزم. کاری نداره. شهریار یادت میده.
بعدم نگاش رو روی شهریار ثابت نگه داشت و گفت:
ـ مگه نه شهریار؟
شهریار لبخندی زد و گفت:
ـ صد البته آروین جان! ببین راویس، کافیه فقط سیخا رو بذاری رو منقل و تا جان در بدن مبارک داری بادشون بزنی.
با لب و لوچه ی آویزون گفتم:
ـ بوی کباب می گیرم! دوست ندارم.
آروین با حرص سیخ کبابا رو از دستم گرفت و گفت:
ـ من که می دونم کاری و نخوای انجام بدی اگه کل دنیام بسیج شن، اون کار رو نمی کنی! پس برو بشین و اگه نگران بوی فلفل نیستی، فلفلا رو بزن به سیخ!
بهم پوزخندی زد و سیخ کبابا رو، روی منقل گذاشت و مشغول باد زدنشون شد. با این که خیلی عصبی بودم از دستش اما مثل بچه های خوب، رو صندلی نشستم و فلفلا رو سیخ زدم! چطور به خودش اجازه می داد با این لحن با من حرف بزنه؟! من چرا لال شده بودم و جوابش رو نمی دادم؟ چرا نتونستم باهاش لج کنم؟ چه مرگم شده بود؟ انگار زیاد دوست نداشتم سر به سرش بذارم!
romangram.com | @romangram_com