#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_208
خواستم جوابش رو بدم که آروین نزدیکمون شد و با خشم نگام کرد. در حالی که خودش رو کشت، تا لحنش آروم و خونسرد باشه گفت:
ـ اگه گپ زدنت با آقا شایان تموم شده، بیا کمک من. دست تنهام!
شایان با لبخند رو کرد بهم و گفت:
ـ برو عزیزم! برو کمک شوهرت!
خواستم مخالفت کنم که با آروین نمیرم که قبل از این رکه حرفی بزنم، آروین بازومو محکم گرفت و منو با خودش کشوند. بازوم تو دستش داشت خرد می شد. با حرص گفتم:
ـ آخ چی کار داری می کنی؟ بازوم رو کندی لعنتی!
ـ نگران بازوتی عزیزم؟! می خرم واست!
لحنش به آدمای شوخ و بذله گو اصلا شباهتی نداشت، داشت با طعنه و کنایه باهام حرف می زد. منو تا پیش منقل کشوند و بعد بازوم رو ول کرد. شهریار در حالی که داشت با بادبزن کبابا رو باد می زد خندید و گفت:
ـ به آروین میگن شوهر نمونه! تو هیچ شرایطی از با راویس بودن، دل نمی کنه!
مسخره ی لوس! داشت به ریش نداشته ی من می خندید؟ رو آب بخندی! آروین لبخند کجی زد و گفت:
ـ استاد مایی شما!
بعد از این حرفش، دوتاییشون بلند قهقهه زدن! ای مرض! درد! حناق! الکی خوشا. آروین بادبزن رو دستم داد و گفت:
ـ عزیزم یه کم کبابا رو باد بزن تا منم فلفلا رو بزنم سیخ!
romangram.com | @romangram_com