#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_207
بوی کباب بدجوری اشتهام رو تحریک کرده بود. کیانا داشت گوجه ها رو به سیخ می زد و می داد دست کوروش. آروین و شهریارم پای منقل بودن، داشتن کبابا رو باد می زدن. شایانم داشت با ژست خاصی کبابا رو به سیخ می زد! مونا و عمه خانومم گوشه ای نشسته بودن و گرم حرف زدن بودن. گاهی هم صدای خنده های مونا رو می شنیدم. عمه خانوم آدم خوش مشربی بود و خیلی زود خیلیا رو جذب خودش می کرد. نزدیک شایان وایسادم. به ملیحه نگاه کردم. داشت سیخای کبابی رو که آروین و شهریار بهش می دادن می کشید لای نون و سیخاش رو جدا می کرد. شایان نگام کرد و گفت:
ـ حوصله ات سر رفته؟
ـ آره یه کم!
ـ چرا نمیری پیش مونا؟! ببین چطوری از ته دل داره می خنده!
صدای خنده ی مونا بلند شد! همیشه به این خنده های از ته دل مونا حسودیم می شد. من چرا نمی تونستم این طوری از ته دل بخندم؟!
ـ می خواستم وقتی از آلمان برمی گردم برای برای سوم بیام خواستگاریت!
باز این شایان با من تنها شد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن! اصلا حوصله ی حرفاش رو نداشتم اما خب زشت بود اگه تنهاش می ذاشتم!
ـ اما انگار خیلی دیر شده بود! مثل همیشه دیر رسیدم! وقتی به مونا گفتم که می خوام دوباره بیام خواستگاریت، بهم گفت که تو ازدواج کردی. یه لحظه کپ کردم راویس! باورم نمی شد بخوای به این سرعت ازدواج کنی. همیشه به همه می گفتی که حالا حالاها مرد مورد علاقه ات رو پیدا نکردی و قصد ازدواج و تشکیل خونواده رو اصلا نداری. اما فقط چند ماه بعد از خواستگاری من، ازدواج کردی. این داغونم کرد. به خودم گفتم راویس قصد ازدواج داشته، فقط از من خوشش نمی اومده و یه جورایی دست به سرم کرده. رفتم آلمان تا یه کار خوب جور کنم و با دست پر بیام خواستگاریت، اما
دیپورت شدم و برگشتم ایران! هم اون جا رو از دست دادم هم تو رو!
لبخند تلخی رو لباش بود. دوست نداشتم درمورد این جور چیزا حرف بزنیم. به خاطر همین به دستاش که داشت کباب سیخ می زد نگاه کردم و با لبخند الکی ای گفتم:
ـ معلومه خیلی تو کباب درست کردن، تبحر داریا، نه؟
انگار از این که بحث رو عوض کرده بودم خوشش نیومد چون اخماش در هم رفت و خیلی جدی گفت:
ـ همیشه وقتی از یه بحث خوشت نمی اومد هی از این شاخه به اون شاخه می پریدی تا بحث ادامه پیدا نکنه. فکر می کردم عوض شدی اما هنوزم همون راویس لجباز و خودخواه گذشته ای!
romangram.com | @romangram_com