#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_206


یه لحظه کپ کردم. موهام رو ول کردم رو شونه هام. این عمه خانوم واقعا زن تیزی بود. من مونده بودم چطوری اجباری بودن زندگی من و آروین رو نفهمیده بود! بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و موهام رو بستم و کنار عمه، لبه ی تخت نشستم و گفتم:

ـ چرا این فکر رو می کنین؟!

ـ زیاد سخت نبود. از اون اولی که وارد هال شد نگاهاش رو تو خیلی خاص بود. زوم شده بود تو صورتت.

نمی دونم چرا خودم متوجه نگاه های خیره ی شایان نشده بودم. این قدری برام مهم نبود که حواسم رو جمع کارا و رفتاراش کنم واسه همین به تنها کسی که توجه نکرده بودم، شایان بود. نگام بیشتر به آروین و حرکاتش بود تا شایان!

آهسته گفتم:

ـ چند باری ازم خواستگاری کرده اما خب من بهش جواب منفی داده بودم. شایان اونی که من می خواستم نبود. ما هیچ وجه اشتراکی با هم نداشتیم و نداریم. به خودشم گفتم.

ـ ببین عزیزم، الان شرایط تو با گذشته فرق کرده. تو دیگه شوهر داری و مال یه کس دیگه ای هستی و شایان باید این رو درک کنه که نباید به تو نظر داشته باشه! آروین خیلی از دستش عصبی بود. اگه می تونست و تو رودربایسی گیر نکرده بود قطعا یه بلایی سر شایان می آورد.

یه لحظه از این حرف عمه خانوم جا خوردم. واقعا این طور بود؟! آروین از راحت حرف زدنای شایان ناراحت شده بود؟! اگه این حقیقت داشته باشه من باید از خوشحالی بال دربیارم که بالاخره آروین روم حساسیت نشون داده! یه فکر شیطانی بدجور داشت رو مخم رژه می رفت! چطور بود از شایان استفاده کنم تا یه کمی غیرت و تعصب آروین رو قلقلک بدم؟ باید به خودمم ثابت می شد که آروین روم حساسه و غیرت داره! باید به مونا هم نشون می دادم که آروین بهم غیرت داره و اون قدرام که نشون میده بهم بی اهمیت نیست! اما آخه چرا شایان؟ گزینه ی بهتری برام وجود

نداشت وگرنه صد سال سیاه رو شایان حساب باز نمی کردم. خیلی ازش خوشم می اومد؟ پسره ی چندش! اما آخه چطوری شایان رو تحمل کنم؟!

پسره ی هیــــــز! غیر قابل تحمل بود اما انگار چاره ای نداشتم. حداقلش باید به خودم ثابت می کردم که می تونم تو دل آروین جا باز کنم یا نه؟!





***

romangram.com | @romangram_com