#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_204
شهریار که از جو پیش اومده راضی نبود اخم غلیظی به شایان کرد و گفت:
ـ میشه تمومش کنی؟ یه روز اومدیم شمال دور هم خوش بگذرونیما.
ملیحه با حرص رو به شایان گفت:
ـ این قدر بی ارزشی که احترام خودتم حفظ نمی کنی.
با این که از ملیحه متنفر بودم اما خب حق رو می دادم بهش! شایان زیادی داشت خودش رو با بقیه، صمیمی نشون می داد. ملیحه با خشم به اتاقی رفت. شهریار نگاه سرزنش بارش رو به شایان دوخت و شایان بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
ـ می خواست الکی حرف نزنه وقتی جنبه اش رو نداره! بالاخره زنی گفتن، مردی گفتن! نظر تو چیه کوروش؟!
کوروش لبخندی زد و به خاطر این که جو رو عوض کنه گفت:
ـ والا هر چی خانومم بگه! من سعی می کنم تو این جور بحثا شرکت نکنم چون تازه زخمای رو صورتم داره خوب میشه. اگه گذاشتی شایان!
مونا غش غش خندید و گفت:
ـ آفرین کیانا! معلومه گربه رو دم حجله کشتیا!
کیانا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ پس چی خیال کردی؟
از این بحثا خوشم نمی اومد. بدم می اومد تا زن و مرد دور هم جمع می شدیم بحث برتری زنا یا مردی کشونده می شد وسط! که چی بشه آخه؟ آخرشم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدن و فقط الکی وقتشون رو هدر داده بودن برای کل کل الکی. افکار و عقاید شایان رو خیلی خوب می دونستم و اصلا برام حرف زدناش عجیب غریب نبود. شایان جنس مذکر رو نسبت به جنس مؤنث برتر می دونست و دایم می گفت که دخترا آفریده شدن که به جنس مرد حال بدن و دیگه هیچ ارزشی ندارن! هر چن اینا رو غیر مستقیم می گفت اما خب من منظورش رو می فهمیدم. وقتاییم که با اکیپ می رفتیم بیرون و شایانم باهامون بود، همیشه از افکار و عقایدش می گفت و تقریبا کل اکیپ می شناختنش. ملیحه حسابی باهاش لج بود و مدام می زدن تو سر و کله ی هم! اصلا تو اکیپ ما، ملیحه با هیچکس جز سامی و شهریار خوب رفتار نمی کرد. وقتی اون وقتا حرفای شایان رو می شنیدم به این که چند تا تخته اش کمه کامل پی می بردم. افکارش کاملا غربی بود و به نظر من اگه همون آلمان می موند بیشتر پیشرفت می کرد!
romangram.com | @romangram_com