#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_202
ـ به چه حقی این عتیقه رو هم دنبال خودتون آوردین این جا؟
ـ ای بابا توام که کنترل اعصاب نداریا! برادر شوهرمه روانی. می فهمی این رو؟ زودتر از ما اومد این جا تا ویلا رو برای ورود شماها آماده کنه. وقتی فهمید تو هم هستی نتونستیم جلوش رو بگیریم که نیاد وگرنه شهریارم راضی نبود شایان بیاد. می گفت هنوزم چشم شایان به راویسه و درست نیست اون رو ببینه و جلوی شوهرش بهش زل بزنه؛ اما شایان این قدر اصرار کرد که نشد بهش بگیم نیاد.
ـ کاش من نمی اومدم! از تهران تا این جا یه جورایی دلم شور می زد اما حالا می فهمم دلیلش چی بوده. شایان هیچ فرقی نکرده. هنوزم با من مثل همون راویس مجرد حرف می زنه. باید حواسش به حرف زدنش باشه.
ـ ای بابا راویس! توام دیگه داری زیادی شلوغش می کنیا! قرار نیست اتفاقی بیفته عزیز دلم! از چی ناراحتی؟ شایان هر چی هست، حالیشه که تو دیگه شوهر داری و نباید بهت به عنوان معشوقه نگاه کنه!
ـ نه، حالش نیست مونا! اگه حالیش بود، منو « راویس جون » صدا نمی زد.
ـ تو که شایان رو می شناسی، عادتشه. همه رو این مدلی صدا می زنه. در ثانی تو نگران چی هستی؟ آروین که رو تو حساسیتی نداره!
از جمله ی آخر مونا، دلم خیلی گرفت. حق نداشت این قدر رک و صریح بگه که من برای آروین مهم نیستم! واقعا این طور بود؟! آروین رو من حساس نبود؟ پوفی کشیدم. مونا هم سرش با تعریفای عمه خانوم گرم شد.
بعد از نیم ساعت شهریار رو کرد به جمع و با صدای بلندی گفت:
ـ خب! باید دیگه بلند شیم یه فکری به حال ناهارمون کنیم. کیا با کباب موافقن؟
ملیحه با صدایی که نشون می داد که یه قرنیه کباب نخورده با شادی گفت:
ـ من که شدید موافقم! خیلی هوس کباب کردم.
عمه خانوم گفت:
ـ شمال و کنار دریاش یه طرف، کباب درست کردنشم یه طرف!
romangram.com | @romangram_com