#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_201
ـ چطوری راویس؟ حالت خوبه؟ همیشه از مونا جویای حالت بودم!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
ـ مرسی. لطف داری. خوبم!
لیوان رو از تو سینی برداشتم و شایانم ازم دور شد و کنار شهریار نشست. آروین رو به شهریار گفت:
ـ تا حالا سعادت نداشتم برادرت رو ببینم! چرا کوه نیاورده بودیش؟!
شهریار لبخندی زد و گفت:
ـ شایان همش یه هفته است برگشته ایران! برای کار رفته بود آلمان اما خب چند ماهه برگشت.
شایان به آروین نگاهی کرد و با لبخند گفت:
ـ شما باید شوهر راویس جون باشین درسته؟
چشای آروین از تعجب گرد شد. والا خود منم دهنم از تعجب وا موند. من و شایان اون قدری با هم صمیمی نبودیم که بخواد منو با القاب این چنینی صدا کنه! حس کردم از قصد جلوی آروین این طوری صدام کرده. از این که می دونست ازدواج کردم و بازم منو یا این لحن خطاب می کرد لجم گرفت. هر چند شایان از اولش همین مدلی بود. فوری با دخترا گرم و صمیمی می شد و جانم و عزیزم از دهنش نمیفتاد اما خب چند باری که منو با این جور لحنا صدا زده بود و من واکنش شدیدی نشون داده بودم قول داده بود دیگه با من این مدلی حرف نزنه؛ اما حالا... کاملا معلوم بود می خواسته واکنش آروین رو ببینه. آروین اخم کرد و با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفت:
ـ بله، درسته!
سقلمه ای به پهلوی مونا زدم. مونا آهسته « آخ » گفت و با حرص رو بهم کرد و گفت:
ـ چته خره؟! پهلوم سوراخ شد!
romangram.com | @romangram_com