#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_200
نگام رو چهره ی اخموی آروین ثابت موند. حواسش به من نبود و داشت وسایل عمه خانوم رو می برد داخل ویلا. پوزخندی زدم و رو به مونا گفتم:
ـ می بینی که. اخماش رفته تو هم! فکر می کنه از قصد اون کار رو کردم.
ـ خب بهش می گفتی اتفاقی بوده!
ـ حالش نمیشه بابا. تو که این بشر رو نمی شناسی. من چند ماهه دارم زیر یه سقف باهاش زندگی می کنم. به من به چشم دشمن خونیش نگاه می کنه و حتی اگه دزد خونه اش رو بزنه میگه کار من بوده و می خواستم حالش رو بگیرم.
ـ بی خیالش. درست میشه! بریم تو.
مونا دستم رو کشید و با هم به داخل ویلا رفتیم. ویلای نسبتا کوچیکی بود اما درختای بزرگ و سرسبزی داشت. همه رو مبل تو هال نشستیم و مشغول گپ زدن بودیم که در کمال تعجب، شایان رو دیدم که با یه سینی چای وارد هال شد. ماتم برد! شایان در مقابل نگاهای متعجب من و آروین و عمه خانوم، لبخندی زد و سلام کوتاهی کرد. انگار فقط ما سه نفر شوکه شده بودیم چون بقیه بی تفاوت جواب سلامش رو دادن. مونا رو کرد به آروین و عمه خانوم و با صدای رسایی گفت:
ـ خب معرفی می کنم. شایان، تنها برادر شوهرم!
آهسته کنار گوش مونا گفتم:
ـ این، این جا چه غلطی می کنه؟ مگه نرفته بود آلمان؟
مونا بهم چشمکی زد و گفت:
ـ به عشق تو برگشته!
مونا ریز خندید. بهش چشم غره ای رفتم و اخمام رفت تو هم! حوصله ی شایان و سیریش بازیاش رو اصلا نداشتم. وقتی شهریار و مونا نامزد بودن، زیاد شایان رو می دیدم و به هر طریقی سعی می کرد نظرم رو جلب کنه و حتی دو بارم ازم خواستگاری کرده بود اما من اصلا ازش خوشم نمی اومد. جز اون دسته از آدما بود که اگه خودشم دار می زد تو دل من نمی نشست! چهره اش معمولی بود. موهای خرمایی و چشای آبی کمرنگی داشت و همین خصوصیاتش باعث می شد چهره اش غربی باشه و زیاد به دل نَشینه! قد متوسطی داشت و نسبت به قدش، وزنش کم بود و جزء آدمای لاغر به حساب می اومد. منم اصولا از مردای لاغر خوشم نمی اومد. اصلا تو یه کلام، هر چی این شایان داشت به چشمم خوب نمی اومد.
شایان به همه چای تعارف کرد و روبروی من ایستاد و خم شد تا از تو سینی تو دستش، چای بردارم. قبل از این که لیوان رو از تو سینی بردارم لبخند پهنی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com