#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_199


چون تو تنها كسي هستي كه امشب حسش مي كنم





آه عمیقی کشیدم و چشام رو بستم.





***

مونا نزدیکم شد و با خنده گفت:

ـ خوب خوابیدیا. چرا این قدر دیر کردین؟ ما نیم ساعته رسیدیم.

ـ هیچی بابا. چای ریخت رو لباس آروین. این شد که دیر رسیدیم.

ـ چای؟!

ـ لیوان از دست من افتاد و ریخت روش.

ـ آخ آخ. آروین چی کار کرد؟

romangram.com | @romangram_com