#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_194
ـ بزن کنار آروین. سوختی!
آروین که از سوزش، صورتش جمع شده بود یه جا ماشین رو نگه داشت و از ماشین پیاده شد. بیچاره! حالا خوبیش این بود که لباسش کلفت بود و زیاد بدنش نسوخته بود. آروین بطری آب رو روی بدنش خالی کرد و گوشه ی لباسش رو گرفته بود و تکونش می داد تا از سوزشش کم شه. عمه خانومم که همیشه با امکانات می اومد مسافرت، پماد سوختگی رو به آروین داد. آروین رفت تو ماشین و لباساش رو عوض کرد. یه تی شرت مشکی پوشید. این قدر خجالت کشیده بودم که روم نشده بود تو چشای آروین نگاه کنم و ازش معذرت بخوام. من چقدر دست و پا چلفتی بودم!
بعد از بیست دقیقه دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. به مونا خبر دادم که منتظر ما نباشن و ما دیرتر از اونا میایم ویلا. آروین اخماش در هم بود و از تو آینه ی ماشین، چپ چپ نگام می کرد. فکر می کرد از قصد لیوان چای رو ریختم روش!
آهسته گفتم:
ـ من معذرت می خوام! وقتی ترمز کردی یهو لیوان از دستم افتاد.
آروین حرفی نزد. عمه خانوم گفت:
ـ از قصد که این کار رو نکردی عزیزم. خودت رو ناراحت نکن. اتفاقیه که افتاده.
به آروین نگاه کردم. اخماش هنوزم تو هم بود. معلوم بود هنوزم از دستم عصبیه! خب به من چه؟! به من چه که هر کاری می کنم فکر می کنه از قصد اون کار رو کردم و باورش نمیشه اتفاقی بوده؟ بی خیال آروین شدم و رو به عمه خانوم گفتم:
ـ براتون چای بریزم؟!
آروین با حرص گفت:
ـ نکنه قصد داری این دفعه آب جوش رو بریزی رو صورتمون و کلا از زندگی خلاصمون کنی؟! لازم نکرده تو چای بریزی. فلاسک رو بده به عمه خودش زحمت ریختن چای رو می کشه.
عمه خانوم خندید و برگشت عقب و فلاسک رو از دستم گرفت اما من از لحن حرف زدن آروین خیلی عصبی شدم. سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و غرق فکر بودم که صدای عمه اومد:
ـ آروین! انیس زنگ زده بود خونه!
romangram.com | @romangram_com