#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_192
ـ آماده ای عزیزم؟!
ـ بله من آماده ام. بچه ها منتظرن. باید زود بریم.
خودم رو تو آینه قدی نگاه کردم. یه جین آبی و مانتوی توسی و شال سفید و مشکی پوشیده بودم. تیپم خوب بود. آرایش خیلی ملایم و کمرنگی هم کرده بودم. من و عمه خانوم سوار مزدا3 آروین شدیم. آروینم وسایل رو تو صندوق عقب گذاشت و سوار شد. عینک چیونچی سفید و مشکیش رو زد و پاش رو روی پدال گاز گذاشت و ماشین حرکت کرد. عمه خانوم صندلی جلو نشسته بود و منم که به خاطر اون دروغ آروین، مجبور بودم همیشه عقب
بشینم، رو صندلی عقب جا خوش کردم. از دیدن دوباره ی ملیحه اصلا خوشحال نبودم؛ اما خب مونا بهم دلداری داده بود که با حضور عمه خانوم، ملیحه نمی تونه زیاد دلبری کنه و تا حدودی خیالم رو راحت کرده بود. به محل قرارمون با بقیه ی بچه ها رسیدیم. همشون از ماشیناشون پیاده شده بودن داشتن با هم گپ می زدن. با دیدن ما، سر و صدا راه انداختن و سوت و جیغ زدن. ماشین ترمز کرد. از ماشین پیاده شدیم و با همه احوالپرسی کردیم. کیانا با پرادوی کوروش اومده بود و ملیحه و مونام سوار 206 آلبالویی شهریار شده بودن. سامی هم که تو جمع نبود. البته این قدر پسر ساکتی بود که جای خالیش به هیچ وجه حس نمی شد. ملیحه حسابی تیپ زده بود. مانتوی سفید و جین یخی و شال سفیدی پوشیده بود. آرایشش خیلی زننده و غلیظ بود. کاملا مشخص بود که به خاطر مخ زنی اون طوری تیپ زده. مانتوی سفید به هیکل درشتش اصلا نمی اومد و تموم اضافی های شکم و پهلوش رو به خوبی نشون می داد و یه کمی چاقیش می خورد تو ذوق! یکی نیست بهش بگه آخه مجبوری اون طوری خودت رو تو مانتوی تنگ و کوتاه اسیر کنی؟ مونا نزدیکم شد و آهسته گفت:
ـ عجب عمه خانوم باحالی داره آروین! چه تیپی هم زده!
ـ ماهه ماه! من که یه دنیا دوسش دارم!
آروین مشغول احوالپرسی با کوروش و شهریار بود. عمه خانومم داشت با کیانا حرف می زد. کیانا خیلی ناز شده بود. یه مانتوی قرمز و شال مشکی پوشیده بود و با کفشای پاشنه هفت سانتیش خیلی با کلاس شده بود. مونام تیپ بنفش زده بود. آرایش چندانی نداشت و ساده تر از بقیه بود. به ملیحه اشاره کردم و رو به مونا گفتم:
ـ این چرا این قدر تیپ زده؟ واسه شوهر من این قدر خودکشی کرده؟
مونا ریز خندید و گفت:
ـ بچه ام خبر نداره که تو سفرمون قرار نیست چیزی از آروین بهش برسه!
لبخند بدجنسانه ای زدم و دوباره به ملیحه نگاه کردم. با ذوق و شوق به آروین زل زده بود اما آروین بی توجه به ملیحه داشت با شهریار گپ می زد.
آروین خیلی خوشگل شده بود. جین آبی و کت اسپورت مشکی رنگی پوشیده بود و خیلی جذاب تر شده بود. موهاشم که طبق عادتش با ژل و واکس مو بالا زده بود. یه پلیور آجری هم زیر کت اسپورتش پوشیده بود. بچه ام زیادی سرمایی بود و حسابی خودش رو می پوشوند. گاهی منو یاد « سرمایی » تو مدرسه ی موش ها می نداخت. ملیحه هم که « کپل جان » بود! از فکرم خنده ام گرفت. بالاخره همه سوار ماشیناشون شدن و ما هم سوار ماشین آروین شدیم و ماشین آروین پشت سر بقیه ی ماشینا راه افتاد. هر چند آروین آدرس رو از شهریار گرفت تا اگه زمانی گمشون کردیم، آدرس رو داشته باشیم.
عمه خانوم گفت:
romangram.com | @romangram_com