#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_191


ـ وسایل رو می ذاری تو ماشین؟!

آروین جوابم رو نداد و از اتاق خارج شد. دکمه ی سبز گوشیم رو فشار دادم و تماس برقرار شد.

ـ الو مونا؟

ـ راویس! کجایین پس؟ یه ربعه این جا منتظر شماییم. زیر پامون علف سبز شد بابا!

ـ ببخشید، ببخشید. داریم راه میفتیم. حموم بودم. الان میایم.

مونا با شیطنتی که تو صداش موج می زد گفت:

ـ حموم واجب گردنت بوده؟!

ـ مـــــرض! نخیرم. من مثل تو منفی نیستم!

ـ اوکی. زود بیاینا. بچه ها صداشون دراومده.

ـ اومدیم، اومدیم. بای فعلا.

گوشیم رو قطع کردم. وقتی موضوع مسافرت سه روزه به شمال رو با عمه خانوم و آروین در میون گذاشتم، آروین اولش بهونه آورد که نمی تونه بیاد و کار داره و فلان و بهمان، اما وقتی ذوق و شوق من و عمه خانوم رو دید، از حرفش برگشت و موافقت کرد. دو هفته ای از عروسی مریم گذشته بود. تو این دو هفته کمتر جلوی آروین ظاهر می شدم. ازش خجالت می کشیدم و نمی تونستم راحت بیام جلوش راه برم و اون شب رو فراموش کنم! انگار آروینم حس منو داشت چون اونم تا می اومد به بهانه های مختلف می رفت تو اتاق و کمتر سعی می کرد منو ببینه یا اذیتم کنه و سر به سرم بذاره! همش تو لاک خودش بود و یه روزم که زیر نظرش گرفته بودم، دیدم که حدود یه ساعت تموم به صفحه ی لپ تاپش زل زده بود و فکر می کرد. اولش فکر کردم لپ تاپش روشنه اما وقتی رفتم به بهونه ی چای آوردن نزدیکش، دیدم زل زده به صفحه ی سیاه لپ تاپش! این قدر غرق فکر و خیالاتش بود که حتی حضور منم کنار خودش حس نکرد. منم بی خیالش شدم و تنهاش گذاشتم. حس می کردم این فکر کردناش به نفع منه! دوست داشتم تو خیالاتم فکر کنم که آروین داره به من فکر می کنه و کلی تو دلم خوشحال بودم! عمه خانومم که متوجه این قایم موشک بازیای ما شده بود

شوکه شده بود و چند باری هم تیکه ای می پروند! اما من و آروین خیلی جدی، بهونه میاوردیم و به نحوی عمه رو دست به سر می کردیم! حداقلش پشت هم بودیم و دوست نداشتیم به هیچ قیمتی عمه چیزی بفهمه! خوبی اتفاق اون شب، این بود که لااقل هردومون با هم توافق کردیم که رو یه تخت بخوابیم! هر چند شرط گذاشته بودیم که حق داریم فقط تا یه قسمتی بخوابیم و تو حریم رو اشغال نکنیم، اما خب بهتر از این بود که یکیمون رو زمین بخوابیم و فرداش از زور کمر درد نتونیم سر پا وایسیم! هر چند آروین اون قدری تو خواب تکون می خورد و قربونش برم بد خواب بود که صبح ها می دیدم یه پاش رو کمرمه!

از اتاق اومدم بیرون. آروین داشت وسایل عمه خانوم رو می برد تو ماشین. عمه خانوم نگام کرد و با لبخند مهربونی که رو لبش بود گفت:

romangram.com | @romangram_com