#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_190
ـ من برم پیش عمه خانوم.
ـ من جواب سؤالم رو نشنیدم.
نه خیر! ول کنمون نیست. خب اگه می خواستم جواب بدم، جوابت رو می دادم دیگه!
آهسته گفتم:
ـ خوبم. نگران نباش!
آروین رفت تو فکر. حس کردم ناراحته. خواستم برم که صدای محزونش رو شنیدم:
ـ من نمی خواستم بهت دست درازی کنم راویس! من آدم بی جنبه ای نیستم. تا این سنم که رسیدم حسرت چیزی رو نخوردم. هر چند تجربه ای هم نداشتم اما برای داشتن رابطه هم خودم رو به آب و آتیش نزدم. خودت دیدی که تا دیدم حالت بده و داری اون جوری می لرزی از کارم منصرف شدم و ادامه ندادم. من... من دیشب نباید جلوی خودم رو می گرفتم راویس! می دونی منظورم چیه؟ داغون شدم. نباید تا نصفه کارم رو ول می کردم. این چیزا یه مرد رو داغون می کنه. براش از هر عذابی، سخت تره. می دونی این که در مقابل تو جلوی خودم رو بگیرم برام خیلی سخته. هم سخته، هم دردناک! دیشب خیلی اذیت شدم اما... خب... به توام حق دادم. آمادگیش رو نداشتی. باید آروم آروم آماده شی. باید بفهمی همه مثل اون عوضی، لاشی و بی غیرت نیستن. تو ناموس منی! فقط این رو بدون که من اگه نزدیکت بشمم شوهرتم و توشرعا زنمی.
دیگه نتونستم اون جا بمونم. فوری از اتاق بیرون اومدم. بدنم گر گرفته بود! تو نگاهاش نگرانی رو دیدم و این خیلی بهم انرژی داد. نگرانم بود! از حرفاش خیلی خوشم اومد. با این که شاید با کار نصفه و نیمه ی دیشب، به طور کامل از من دل بکنه و دیگه بهم نزدیک نشه، اما کار دیشبش خیلی برام ارزش داشت. خیلی! منو عاشق تر کرده بود. عاشق همین جذبه و خودداری مردونه اش شده بودم. وقتی بهم گفت ناموسشم، کم مونده بود کنترلم رو از دست بدم و بیفتم تو بغلش! باورم نمی شد بهم حسی داشته باشه! البته هنوزم مطمئن نبودم که دوسم داشته باشه. یه جورایی دوست داشتن آروین برام رویا و خواب و خیال شده بود! دوست داشتم منو به جای مریم دوس داشته باشه. دوس نداشتم دیگه حتی ذره ای به مریم و خاطرات دوران نامزدیش با اون، فکر کنه. اما می ترسیدم. می ترسیدم بازم منو پس بزنه و همین یه ذره غروری که جلوش دارمم از دست بدم. به خاطر همین باید به خودم این رو مرتب یادآوری می کردم که این زندگی و آروین همشون موقتیه! اگه رامین و گلاره پیدا میشدن دیگه هیچ وقت آروین رو برای خودم نمی تونستم نگه دارم! حتی فکر کردن به جدایی از آروینم عذابم می داد. به آروین و شخصیت مردونه و جذابش
خیلی عادت کرده بودم و دوست نداشتم حالا حالاها از گلاره و رامین خبری بشه! شاید خودخواهی محض بود اما... دوست نداشتم آروین رو از دست بدم! مخصوصا حالا که این قدر خوب شناخته بودمش. آروین بهترین انتخاب برای من بود! کسی بود که من مدت ها آرزو می کردم وارد زندگیم بشه و بشه شریک لحظه هام! از دست دادنش برام مساوی بود با مرگ تک تک آرزوهام!
فصل نهم
صدای زنگ گوشیم بلند شد. به اسمی که رو ال سی دی گوشیم افتاده بود نگاه کردم. مونا بود. رو به آروین گفتم:
romangram.com | @romangram_com