#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_188
ـ تب داره؟ نترس. برو پیشش من زنگ می زنم به دکتر پژوهش، پزشک خونوادگیمون! برو پیشش. نگران نباش، طوریش نیست.
حرفش رو گوش دادم و به آشپزخونه رفتم و دستمال مرطوبی آوردم و برگشتم تو اتاق خواب. دستمال رو روی پیشونیش گذاشتم. باید لباساش رو می پوشوندم. چیزی تنش نبود و اگه عمه خانوم این طوری می دیدش خیلی برام بد می شد. می شدم آش نخورده و دهن سوخته! به زور لباساش رو تنش کردم و دوباره خوابوندمش رو تخت. دستم رو گذاشتم رو گونه اش. هنوزم تب داشت. نگرانش شدم. برام سالم بودنش خیلی مهم بود. مخصوصا با جریانای دیشب خیلی بهش وابسته تر شده بودم و دوست نداشتم به هیچ قیمتی از دست بدمش! عمه خانوم سر رسید.
ـ تبش پایین نیومد؟
ـ نه هنوز.
عمه خانوم با آرامش رفت بالا سرش و دستش رو روی پیشونیش گذاشت و گفت:
ـ الان دیگه دکتر می رسه! نگران نباش.
بعد از نیم ساعت، دکتر سر رسید. مرد میانسالی با موهای یه دست نقره ای و عینکی شیشه مستطیلی بود. قد بلندی داشت و اخمای تو هم رفته اش نشون می داد که خیلی جدی و خشنه! دکتر به سمت آروین رفت و کیف سامسونت بزرگش رو باز کرد و از توش گوشی معاینه و فشار سنجش رو درآورد. عمه خانوم گفت:
ـ دیشب زیادی خورده بود.
دکتر به من زل زد و گفت:
ـ شما خانومش هستین؟
گفتم:
ـ بله!
دکتر با لحن سردی گفت:
romangram.com | @romangram_com