#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_187


نمی دونم چرا این قدر حرفاش به دلم نشست. برق تو چشاش بهم آرامش عجیبی داد. لحن حرف زدنش بیش از حد تصورم روم اثر گذاشت.

آروین وقتی سکوتم رو دید برای انجام کارش مصمم شد و زیپ پیرهنم رو پایین کشید. بدنم گر گرفت اما نتونستم مخالفتی کنم. تو چشاش نیاز و محبت موج می زد و منمنتونستم حرفی بزنم. هنوز تو شوک بودم. باورم شده بود که دیگه مریم کمرنگ شده. باورم شده بود. نتونستم جلوش رو بگیرم. چشاش رو نمی تونستم نادیده بگیرم!





***

چشام رو باز کردم. به دور و برم نگاه کردم. یاد اتفاقای دیشب افتادم و پتو رو دور خودم پیچیدم. آروین کنارم دراز کشیده بود و یه دستش زیر بالش بود. صدای نفسای منظمش نشون می داد که حسابی خوابه! نمی دونم چطوری تونسته بود جلوی خودش رو بگیره. برای خودمم عجیب بود که دیشب خودش رو کنترل کرد و به من کاری نداشت. وقتی لرزش بدنم و ترس و وحشتم رو دید جلوی خودش رو گرفت و زیاد پیش نرفت. این کارش خیلی برام ارزش داشت! این که این قدر به من اهمیت داده بود! دیشب برای اولین بار بود تو عمرم که داشتم طعم یه چیزای جدیدی و می چشیدم. کارایی که شاید خیلی ساده و پیش پا افتاده بود اما خیلی به دلم نشست و حس خوبی رو بهم داد و تا حدودی آرومم کرده بود. از این که شرایطم رو درک می کرد و آروم آروم پیش می رفت، خیلی خوشم اومده بود! بهم فرصت داد. فرصت داد تا خودم رو پیدا کنم و بهش اعتماد کنم. بهم فرصت داد تا اون شب لعنتی و کابوس زندگیم رو کم کم از یاد ببرم. این کارش خیلی بهم اعتماد به نفس داد. کارش خیلی برام ارزش داشت.

من، آروین رو برای یه شب نمی خواستم. تا آخر عمرم می خواستمش. دوست داشتم منو به خاطر خودم بخواد. می خواستم یه روزی اگه آروین رو از دست دادم و ازش جدا شدم، تو حسرتش نمونده باشم و مطمئن باشم که برای به دست آوردنش دست به هر کاری زدم و یه روز نگم کاش این کار رو می کردم تا جذبم شه! دیگه از این جا به بعد با آروین بود! من تا حدی که تونسته بودم، بهش نشون داده بودم که دوسش دارم. بقیه اش با خودش بود! اصلا فکرشم نمی کردم با اون همه کوفتی که خورده بود بتونه جلوی خودش رو بگیره، اما این خودداریش برام قابل ستایش بود! پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم. باید دوش می گرفتم. بدنم کوفته بود.

اصلا روم نمی شد تو صورت آروین نگاه کنم. با این که کار خاصی نکرده بودیم اما همون کاراییم که کردیم برام تازه و نو بود. اولین بار بود با کسی که دوسش داشتم اون کارا رو می کردم! زیر دوش آب گرم وایسادم و حالم خیلی بهتر شد. بعد از یه ربع از حموم اومدم بیرون و یه تی شرت و شلوارک پوشیدم. آروین هنوزم رو تخت خوابیده بود. بالا تنه اش از زیر پتو اومده بود بیرون. برهنه بود. برق گردنبندش هنوزم تو چشام جلوه می کرد.

نگام رو از بدن خوش استیالش گرفتم و به ساعت دیواری زل زدم. اوف، ساعت داشت می شد ده! این نمی خواست بلند شه؟! به سمتش رفتم. چند بار آروم صداش کردم اما تکون نخورد. دستم رو گذاشتم رو بازوش تا تکونش بدم که دستم سوخت. اوف، مثل کوره داشت می سوخت. دستم رو با وحشت رو پیشونیش گذاشتم. خیلی تب داشت! قطره های درشت عرق رو پیشونیش بود. ترسیدم. فوری به سمت اتاق عمه خانوم رفتم و محکم در زدم. بعد از چند ثانیه عمه خانوم با وحشت در رو باز کرد. چشاش پف کرده بود و معلوم بود از خواب بیدارش کردم. وقت نداشتم به خاطر کارم خجالت بکشم یا ازش عذر بخوام؛ به خاطر همین فوری گفتم:

ـ عمه خانوم! آروین... آروین...

عمه خانوم با ترس گفت:

ـ آروین چی؟ چی شده راویس؟ چرا رنگت پریده؟

ـ آروین داره تو تب می سوزه! چی کار کنم؟

romangram.com | @romangram_com