#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_186
ـ می خوام لباسم رو عوض کنم. میری بیرون؟!
پوزخندی زد و گفت:
ـ یه جوری واسه من رو می گیره انگار اولین بارشه یکی بدون لباس زل می زنه بهش! من هیچ جا نمیرم. همین جا عوض کن!
اوه اگه این جا عوض می کردم که زیادی خوش به حالش می شد! محلش نذاشتم و همون طور که روبروی آینه وایساده بودم شروع کردم که باز کردن موهام. همش رو ریختم رو شونه هام. کاش تو مهمونی هم همین کار رو می کردم و موهام رو می ریختم رو شونه هام. این طوری خیلی بهم می اومد و بازی بالا تنه ام رو هم تا حدی می پوشوند! تو حال و هوای خودم بودم که آروین محکم بازوم رو کشید و منو چسبوند به دیوار! باز این شروع کرد!
خب یکی نیست بهش بگه مرض داری تا خرخره بخوری؟ داشتم با تعجب به حرکاتش نگاه می کردم که خم شد رو لبام و بازم منو بوسید! نفساش تند بود و وقتی می خورد تو صورتم، حالم رو بد می کرد. دستاش رو بازوهام بود. با این که خیلی دوست داشتم منم همراهیش کنم، اما این کار رو نکردم و همون طوری عین یه تیکه سنگ وایسادم. وقتی یاد اون لحظه ی تو مهمونی که بوسیدم و بعدش گفت « دل نبند » می افتادم آتیش می گرفتم و همین باعث می شد جلوی خودم رو بگیرم.
بعد از یه دقیقه، جدا شد ازم. نگاه تب دارش رو بهم دوخت و گفت:
ـ اولین دختری هستی که دوست دارم خودم بیام سمتت! حتی در مقابل مریمم با این که هیچ میلی به من نداشت و من بودم که بهش علاقه داشتم، بازم من به سمتش نمی رفتم. عادت نداشتم به سمت کسی برم. دوست داشتم مریم خودش به سمتم بیاد یا ازم بخواد که بهش نزدیک شم. وقتی اون تمایلی نشون نمی داد، منم کم کم بی خیالش می شدم اما در برابر تو... نمی تونم! نمی تونم ساده ازت بگذرم راویس!
مخم هنگیده بود. منظور یه کلمه از حرفاش رو هم نفهمیدم. نمی دونم چرا دوست نداشتم حرفاش رو پیش خودم تعبیر الکی کنم. تا رسما و به طور مستقیم نمی گفت به من علاقه داره یا حتی یه ذره دوسم داره، باورم نمی شد و دوست نداشتم حرفاش رو به نفع خودم تعبیر کنم. حوصله ی تعبیر کردن حرفاش رو اصلا نداشتم. باید جون می کند و می گفت حرف حسابش چیه! داشتم حرفاش رو تجزیه تحلیل می کردم و سعی می کردم یه چیزایی از توش دربیارم که دیدم رو هوام! آروین بغلم کرد و منو آروم رو تخت گذاشت. با وحشت نگاش کردم. نگاش خیلی مهربون بود. چیزی و تو نگاش و چشای خوشگل عسلیش می دیدم که تا حالا ندیده بودم! لبخند مهربونی بهم زد و تی شرتش رو با یه حرکت در آورد. سینه ستبرش عقل رو از سر هر دختری می پروند. برق گردنبند استیلش جلوه ی خیلی خاصی به بدنش می داد. خم شد روم و دستش رو آورد تا زیپ پیرهنم رو باز کنه. جا خوردم و با وحشت گفتم:
ـ داری چی کار می کنی؟!
زل زد تو چشام و با همون لحن مهربونش گفت:
ـ از چی می ترسی راویس؟ از این که من تو رو جای مریم تصور کنم؟!
سکوت کردم. لبخندی زد و گفت:
ـ اگه بهت اطمینان بدم که دیگه مریم تو قلب و زندگیم جایی نداره چی؟ باور می کنی؟ مریم برای من مرد. برای همیشه مرد!
romangram.com | @romangram_com