#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_185


مریم پوزخندی زد و گفت:

ـ تور خوبی برای آروین پهن کرده بودی دختر کوچولو!

نگاهی بی تفاوت بهش انداختم و گفتم:

ـ خوشحالم که آروین چهره ی اصلی تو رو دید و منو انتخاب کرد. خوشحالم که آروین سهم من شد. تو لیاقت اون رو نداشتی خانوم به اصطلاح زرنگ! شاید الان به خودت ببالی که آروین رو شکستی و با غرورش بازی کردی، اما مطمئن باش اون قدری دوسش دارم که دیگه نذارم وقتای با ارزشش رو صرف فکر کردن به آدم بی ارزشی مثل تو بکنه! تو بی لیاقت بودی و لیاقت آروین رو نداشتی.

مریم با حرص نگام کرد. جوابی نداشت بهم بده. دندوناش رو محکم به روی هم فشار داد و هیچی نگفت. دلم خنک شد. دختره ی پررو فکر کرده کیه؟! واسه چی این قدر خودش رو دست بالا می گرفت؟! به چیش می نازید؟ حقش رو خوب گذاشتم کف دستش!

از فکر اومدم بیرون. دوست نداشتم خرد شدن آروین رو ببینم. آروین رو همیشه تو اوج می پرستیدم و دوست نداشتم یه روزی شکسته شدن غرورش رو ببینم. دوست نداشتم یه دختری مثل مریم، که لیاقت هیچی رو نداشت، بهش توهین کنه!

بالاخره به خونه رسیدیم. آروینم ماشین رو پارک کرد و هر سه به داخل خونه رفتیم. عمه خانوم رو مبل نشست و گفت:

ـ آخ که چقدر خسته شدم.

آروینم رو مبل لم داد و چشماش رو بست و گفت:

ـ شب خسته کننده ای بود!

عمه خانوم از رو مبل بلند شد و نزدیکم ایستاد و آهسته نزدیک گوشم گفت:

ـ امشب زیاده روی کرده. هواش رو داشته باش!

بعدم بهم چشمکی زد و به اتاقش رفت. منظورش رو از « هواش رو داشته باش. » نفهمیدم. من باید چی کار می کردم؟! بی خیال آروین شدم و به اتاق خوابمون رفتم. شنل و شالم رو در آوردم و خودم رو تو آینه ی میز توالتم نگاه کردم. اوف، زیر گردنم اندازه ی یه دایره ی کوچولو، قرمز شده بود. یاد خنده ی ریز گیسو و نگاهش به گردنم افتادم. بیچاره حق داشت اون طوری بخنده! خدا بکشتت آروین! گوشواره های لوزی شکل استیلم رو از گوشم درآوردم و مژه مصنوعیم رو فوری از رو مژه هام کندم. اوف، کلافه ام کرده بودن! داشتم زیپ پیرهنم رو می کشیدم پایین که در اتاق باز شد. منصرف شدم و سریع زیپ رو تا اون جایی که کشیده بودم پایین، بالا کشیدم! آروین داشت نگام می کرد. نگاهاش سوزنده و تب دار بود فوری نگام رو ازش گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com