#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_184


با چشمای عسلیش زل زد تو چشام و پوزخندی زد و گفت:

ـ من خوبم! برو سوار شو.

زیادی خورده بود. مخصوصا آخر شب وقتی مریم، لبای آریا رو دوباره بوسید، خودم دیدم که دو تا گیلاس و به ضرب کشید بالا! با این که کمی موقع راه رفتن مکث می کرد اما هوشیار بود و می فهمید اطرافش چه خبره! صندلی عقب نشستم. آروینم پشت رل نشست. عاشق استایل پشت رل نشستنش بودم! با یه ژست خاصی می نشست و دل من براش ضعف می رفت. صدای عمه اومد:

ـ می تونی رانندگی کنی؟ امشب زیاده روی کردی آروین.

آروین لبخند کجی زد و گفت:

ـ من خوبم!

انیس جون اینا زودتر از ما رفته بودن. ماشین راه افتاد. داشتم به صحنه ی آخر مهمونی فکر می کردم. مریم بازوی آریا رو گرفته بود و با ناز با بقیه خداحافظی می کرد. موقع خدافظی کردن شد و آروین نزدیک مریم شد و طوری که آریا نشنوه بهش گفت:

ـ امیدوارم آریا رو مثل من بازیچه ی هوسات نکنی! امیدوارم با آریا و غرورش و شخصیتش بازی نکنی.

مریم سرخ شد. بهشون نزدیک بودم و خیلی خوب حرفاشون رو می شنیدم، اما خودم رو مشغول حرف زدن با گیسو نشون دادم تا راحت حرفاشون رو بزنن.

مریم با حرص رو به آروین گفت:

ـ من هیچ وقت به تو علاقه ای نداشتم! تو برام یه عروسک دوست داشتنی بودی که هر وقت احساس پوچی و بی

ارزشی می کردم تو بهم محبت می کردی و من به کل همه چی یادم می رفت. تو برام ذره ای ارزش نداشتی. خوشحالم با انتخاب اون دختره، بهونه ی خوبی دادی دستم تا منم به عشقم برسم!

خشم رو تو چشای آروین می دیدم. با سرعت از در باغ خارج شد. مریم بی خیال آروین شد و با بقیه ی مهمونا مشغول خدافظی کردن شد. دلم گرفت! مریم چقدر پست بود! به چه حقی جرئت کرده بود با آروین اون طوری حرف بزنه و تحقیرش کنه؟ آروین چرا جوابش رو نداد؟ نمی ذاشتم کسی با آروین با اون لحن حرف بزنه. هر کس اون رو ناراحت می کرد من بیشتر ناراحت می شدم. روبروی مریم وایسادم. آریا داشت با یکی از رفیقاش گپ می زد و حواسش به ما نبود.

romangram.com | @romangram_com