#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_183


بعدم بدون این که بذاره من کاری کنم ازم جدا شد و رفت!

جا خوردم. منظورش چی بود؟ می خواست دوباره عاشق مریم شه؟ وا، خل شدما. حتما می خواد عاشق یه بدبخت دیگه ای بشه تا مریم رو از یاد ببره! جای بوسه های داغش رو لب و گردنم هنوزم می سوخت. دستم رو روی گردن و لبم کشیدم و نیشم وا شد. چقدر جلف شده بودما. خب نمی تونستم خودم رو گول بزنم. آروین رو دوست داشتم و از تماساش ناراحت نبودم. وقتی کنارم بود و بهم نزدیک می شد، رامین و هر چی که بهش مربوط می شد از یادم می رفت. برام خیلی عجیب بود. بعد از کار رامین حس می کردم دیگه نمی تونم با هیچ مردی رابطه ی عاشقونه برقرار کنم و یه ضعف عمیقی رو تو وجودم می دیدم؛ اما حالا از نزدیکی آروین خیلیم راضی بودم. ترس و استرسم در برابر آروین خیلی کمتر شده بود و بیشتر از این می ترسیدم که منو جای مریم ببینه! نمی خواستم بازیچه ی دست آروین باشم. دستی به صورتم کشیدم. اوف، داشتم تو تب می سوختم. نگام به دونه های پاره شده ی مروارید خوشگلم که رو زمین ریخته شده بود افتاد. وحشی! رژم رو دوباره پر رنگ کردم. حالا خوبه رژم همیشه باهام بودا. چند تا نفس عمیق کشیدم و به جمع برگشتم.

چراغا روشن شده بود. آروین بازم داشت زهرماری می خورد. اوف، می خواد امشب خودکشی کنه؟! نزدیک گیسو نشستم. جای خالی گردنبندم رو گردنم خیلی معلوم بود و به خاطر این که کسی چیزی نفهمه دسته ای از موهام رو روی شونه هام ریختم.

گیسو گفت:

ـ کجا رفته بودی راویس؟

ـ همین اطراف بودم.

گیسو نگاهی به گردنم انداخت و ریز خندید و هیچی نگفت! منظورش چی بود؟ بی خیالش شدم.

شام سرو شد. مریم و آریا داشتن تو یه بشقاب غذا می خوردن. منم خیلی دوست داشتم با آروین تو یه بشقاب غذا بخورم اما شدنی نبود. از همین دور عشوه اومدنای مریم رو می دیدم و حسرت می خوردم. یه کمی از نوشابه ی تو لیوانم خوردم. جای رژ قرمزم رو لیوان موند. مشغول خوردن جوجه ی تو بشقابم بودم که دیدم آروین لیوان نوشابه ام رو برداشت. کسی حواسش به ما نبود. سرگرم خوردن غذا و تعریف کردن بودن! به آروین نگاه کردم. نمی دونستم می خواد چی کار کنه. لیوان خودش جلوش رو میز بود. وقتی چشای گرد شده ام رو دید لبخند محوی زد و از جایی که رژ قرمزم رو لیوان مونده بود نوشابه خورد. وا رفتم! این امشب خیلی عوض شده بودا. چه مرگش بود؟! خدا آخر شب رو ختم به خیر کنه. لیوان خالی رو روبروم گذاشت. جای رژ قرمزم رو لیوان محو شده بود. آروین بی خیال مشغول خوردن غذاش شد اما اشتهای من به کل کور شده بود. حس می کردم صورتم حسابی سرخ شده. از درون آتیش گرفته بودم. این آروین رسما خل شده بود. پسره ی خل و چل!





***

عمه خانوم صندلی جلو نشسته بود و سرش رو برده بود تو کیفش و داشت دنبال چیزی می گشت! قبل این که من و آروین سوار ماشین شیم، جلوش رو گرفتم و گفتم:

ـ می خوای اگه حالت بده من رانندگی کنم!؟

romangram.com | @romangram_com