#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_182


ـ من از تو ترسی ندارم اما نمی خوام باهات رابطه ای داشته باشم!

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

ـ حتما می دونی که تو دیگه زنمی و یه وظایفی در قبالم داری!

ـ لازم نیس تو وظایفم رو بهم یادآوری کنی! یادمه شب عروسی بهم گفتی که میلی بهم نداری!

پوزخندی زدم. آروین عصبی شد و با خشم گفت:

ـ زبونت رو خودم کوتاه می کنم.

بعدم بدون این که بهم اجازه بده حرفی بزنم لباش رو گذاشت رو لبام. نفسم بند اومده بود. چسبیده بودم به دیوار. کمرم داشت خرد می شد. چشاش رو بسته بود منو رو می بوسید. خودم رو کشیدم کنار و ازش جدا شدم. نگاه تب دارش رو بهم دوخت.

ـ برو اون ور.

پوزخندی زد و دوباره لباش رو آروم رو لبام گذاشت. آروینم دست برد پشت گردنم و بعد از چند ثانیه، صدای افتادن دونه های مرواریدای دور گردنم رو روی زمین شنیدم. گردنبندم رو پاره کرده بود. با این که اون گردنبند رو خیلی دوست داشتم اما برام تو اون موقعیت هیچی مهم نبود. سرم رو ثابت نگه داشته بود. بعد از یک دقیقه جدا شد ازم و زل زد بهم.

با بدجنسی لبخندی بهم زد و گفت:

ـ خوشم اومد. میشه روت برای چیزای دیگه حساب کرد!

لجم گرفت. بازم داشت به مریم فکر می کرد؟! خواستم خودم رو از حصار دستاش نجات بدم که دوباره بغلم کرد و صورتش رو تو گودی گردنم فرو کرد و چند تا نفس عمیق کشید و گردنم رو بوسید. بعد از چند ثانیه، سرش رو عقب کشید و زیر گوشم گفت:

ـ من می تونم! می تونم دوباره عاشق بشم!

romangram.com | @romangram_com