#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_181
چشماش میخ شد رو بالا تنه ام! اوف، تا من باشم دیگه همچین لباسایی نپوشم! لعنت بهت راویس! خودم رو سرزنش کردم که چرا این لباس رو برای امشب انتخاب کردم.
_ بدن خوش فرمی داری راویس!
صداش ضعیف بود. بدنم گر گرفت. دوست نداشتم حالا و تو این موقعیت ازم تعریف کنه. باید اول می فهمیدم که بازم منو جای مریم می بینه یا نه!
دستام رو روی سینه اش گذاشتم و سعی کردم هلش بدم عقب، اما زورم بهش نمی رسید.
ـ برو اون ور آروین! تو که نمی خوای قضیه ی چند شب پیش تکرار شه. می خوای؟
زل زد تو چشام! ترس رو تو چشام خوند.
پوزخندی زد و گفت:
ـ این قدر ترسناکم؟! چرا این قدر از من وحشت داری راویس؟ یعنی من از رامینم پست ترم؟
یه لحظه حس کردم ناراحت شده. من چرا این قدر از آروین می ترسیدم؟ ترسناک نبود اما... اما تصویر اون شب پارتی، هنوزم تو ذهنم بود و نمی تونستم اون شب رو از یاد ببرم. خیلی بهم سخت گذشته بود. تنها شانسی که من آورده بودم این بود که گیر آروین افتادم و عاشقش شدم و باعث شد تا حدودی کمتر به اون شب و زجرایی که کشیده بودم فکر کنم؛ اما نمی تونستم تو رابطه ی با آروین، رامین رو فراموش کنم... اما... آروین خیلی با رامین فرق داشت. اون شوهرم بود. من دوسش داشتم. اما رامین چی؟ هنوزم وقتی یاد هیکل غولش می افتادم یخ می کردم.
ـ شنیدی چی گفتم؟
از فکر و خیال اومدم بیرون و گفتم:
ـ شنیدم.
ـ خب؟
romangram.com | @romangram_com