#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_178


سعی کردم عادی رفتار کنم. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

ـ کی رو می ترسونی؟ وقتی یه حرفی رو می زنی باید انتظار شنیدن حرفای بدتر رو داشته باشی!

ـ اوکی، نشونت میدم!

آهنگ تموم شد و مریم لباش رو خیلی نرم رو لبای آریا گذاشت. آروین با حرص به مریم نگاه کرد. مات و مبهوت داشتم به حرکات مسخره ی مریم نگاه می کردم که یه دفعه حس کردم لبام داره آتیش می گیره. آروین افتاده بود رو لبام و لبام رو می بوسید. درجه ی حرارتم به هزار رسید. لباش رو دوست داشتم و حس خوبی داشتم. چند ثانیه ای تو شوک بودم اما بعدش خودمم همراهیش کردم. چند ثانیه گذشت و آروین لباش رو از لبام جدا کرد.

چشام رو باز کردم و با عشق بهش زل زدم اما آروین پوزخندی زد و گفت:

ـ زیاد دل نبند!

نذاشت جوابش رو بدم و رفت! عوضی! داشت از من استفاده هاش رو می کرد و بعدشم کلی منت می ذاشت که دل نبند! با حرص پاهام رو کوبیدم زمین. این داشت منو مسخره می کرد؟! داشتم از خشم آتیش می گرفتم که آهنگ بعدی زده شد. مریم و آریا همچنان داشتن می رقصیدن و چند نفری هم به جمع اضافه شدن. آروین و دیدم سر جاش کنار رادین نشسته بود و با پوزخند نگام می کرد. خواستم برم سر جام بشینم که پسر جوونی نزدیکم شد و با لحن خاصی گفت:

ـ افتخار رقص میدین خانوم زیبا؟!

نمیدونم چرا از جمله اش خنده ام گرفت! می خواستم الکی خوش بگذرونم و به آروین بفهمونم برام ذره ای مهم نیست. به خاطر همین پیشنهاد پسره رو قبول کردم و با هم رقصیدیم. پسره دستاش رو دور کمرم حلقه زد و منم دستم رو روی شونه اش گذاشتم. قدش زیاد بلند نبود و من با اون کفشام دقیقا باهاش هم قد شده بودم. جثه ی ریزی داشت و نمی خورد که پسر باشه! کم کم چراغا هم خاموش شد و برای لایت شدن جو، چند تا نور ضعیف قرمز و آبی فضا رو از تاریکی مطلق بیرون آورد. چشای پسره رو بالا تنه ام بود و من داشتم از این که پیشنهاد رقصش رو قبول کردم خودم رو لعنت می کردم. دعا دعا می کردم که زودتر آهنگه تموم شه و منم از شر این نگاه های هیزش راحت شم! دستاش رو روی کمرم تکون می داد و لبخند چندش آوری می زد. یه لحظه یاد رامین افتادم. لبخنداش شبیه رامین بود. حتی نگاه های تب دارش! بدنم یخ کرد. تو این تاریکی چطوری از شرش خلاص شم خدا؟ دستم رو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:

ـ من دیگه میرم بشینم. خسته شدم.

فشاری به کمرم داد و گفت:

ـ کجا خانومی؟! من داره کم کم خوشم میاد. نمی ذارم بری.

عجب کنه ای بودا! زل زده بودم بهش و داشتم به هیزیش فکر می کردم که دیدم داره سرش رو نزدیک گردنم می کنه. خون به مغزم رسید. خواستم خودم رو از دستش نجات بدم که پسره به عقب کشیده شد و دستاش از کمرم جدا شد. چی شد یهو؟ صدای « آخ » گفتن پسره رو شنیدم.

romangram.com | @romangram_com