#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_175


رو ببینیم. ارکستر اومدن عروس و دوماد رو خبر داد و بوی اسپند بلند شد. نمی دونم چرا اون لحظه فقط به حرکات و رفتارای آروین زوم کرده بودم و دوست داشتم ببینم حسش چیه! بالاخره عروس و دوماد از پورشه ی مشکی رنگی بیرون اومدن و صدای سوت و دست، به اوج رسید.

مریم واقعا دختر زیبایی بود. موهای بلوندش رو به زیبایی فر کرده بودن و نصفش رو بالای سرش و نصف دیگه اش رو روی شونه هاش ریخته بودن. تاجش مدل قلب بود و پر از نگین بود. اندام ریزه و متناسبی داشت. من ازش قد بلندتر و اندامم کمی درشتر بود. آرایش زیبایی رو صورتش کار شده بود. لباسش دکلته بود و سنگ دوزیای ظریفی رو قسمت سینه اش کار شده بود. آریا هم کت و شلوار خوش دوخت مشکی رنگی پوشیده بود. چهره ی زیاد جذاب و خوشگلی نداشت. معمولی بود. قیافه اش بیشتر شبیه غربیا بود. موهای بور و چشای رنگی! تنها حسنش، بدن خوش استایل

و قد بلندش بود. نمی دونم مریم چی تو آریا دیده بود که اون رو به آروین که این قدر زیبا و جذاب بود ترجیح داده بود. نگاه های آروین رو دنبال کردم. رو مریم ثابت مونده بود. خب منم وقتی این همه زیبایی رو از کسی که یه روزی قرار بود زنم باشه ببینم محوش می شم؛ اما من از این نگاهای آروین اصلا خوشم نمی اومد و اخمام تو هم رفت. دستام رو مشت کردم. پس حرف مفت می زد که مریم رو فراموش کرده و به دختری که ازدواج کنه فکر نمی کنه! اصلا مگه آدم می تونه دختری رو که چند ماه عشقش بوده رو به این سرعت فراموش کنه؟! شایدم داشت این تصاویر عروس شدن مریم رو تو

ذهنش ثبت می کرد تا به خودش بفهمونه دیگه سهم اون نیست و زن کس دیگه ای شده! کاش این طور بوده باشه! بالاخره مریم و آریا نزدیک میز ما شدن. آریا به گرمی با رادین و آروین دست داد و با بقیه احوالپرسی کرد. مریم گوشه چشمی برام نازک کرد و با صدای لوسش گفت:

ـ تو باید راویس باشی درسته؟

نخواستم خودم رو جلوش ضعیف نشون بدم. لبخند پهنی زدم و گفتم:

ـ بله خودمم! بهتون تبریک میگم!

بازوی آروین رو محکم گرفتم و چسبیدم بهش. دوست داشتم به مریم بفهمونم که از زندگیم و از آروین راضیم و اون مریم بوده که لیاقت این زندگی و این خوشبختی رو نداشته. آروین که از حرکتم جا خورده بود هیچ کاری نکرد. مریم بهم پوزخندی زد و رو به آروین گفت:

ـ سلیقه ی خوبی نداریا!

آریا حواسش به حرفای مریم نبود و داشت با مردی که پشت میز کناریمون نشسته بود احوالپرسی می کرد. نمی خواستم جلوی مریمم ضعف نشون بدم. با لبخند گفتم:

ـ اما مریم جون، باید خوشحال باشی که آریا خان حاضر شده بقیه ی عمرش رو با تو بگذرونه! به نظر من که آریا خان

حیف شده.

کارد می زدی خونش درنمی اومد. باور نمی کرد این طوری و با این لحن جوابش رو بدم. سرخ شد و بازوی آریا رو کشید و از میز ما دور شدن. دختره ی پررو! فکر کرده منم صبر می کنم و بر و بر نگاش می کنم.

romangram.com | @romangram_com