#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_174


ـ بله!

گیسو گفت:

ـ راویس جون! ایشون مادر و ایشونم خواهر مریم هستن.

تازه فهمیدم که چرا حرفش بوی طعنه می داد. دختر با عشوه رو کرد به آروین و گفت:

ـ واسه این دختره، خواهر منو پس زدی؟ فکر نمی کردم این قدر کج سلیقه باشی آروین!

خیلی بهم برخورد. اون چطور به خودش جرئت داد که منو این جوری تحقیر کنه؟ آروینم از خشم سرخ شده بود. خواستم جوابش رو بدم که عمه خانوم پیش دستی کرد و رو به دختره گفت:

ـ هنوزم که زبونت نیش داره ملیکا! بهتره تو کارای بزرگترا دخالت نکنی. این موضوع به تو مربوط نمیشه. آروین انتخابش رو کرده. امشبم شب عروسی خواهرته و این حرفا کاملا بی فایده است!

ملیکا که بدجوری ضایع شده بود چشم غره ای به عمه خانوم کرد و از جمع دور شد. نفس راحتی کشیدم. مامان مریم همچنان با نفرت بهم نگاه می کرد. چی می خواست از جونم!؟ مامان مریم رو کرد به انیس جون و در حالی که پز دادن تو لحنش موج می زد گفت:

ـ آریا از این که مریم رو مال خودش کرده خیلی راضیه و خیلی خوشحاله که مریم اشتباه بزرگی رو مرتکب نشد و خدا بهش رحم کرد.

همه می دونستیم منظورش از « اشتباه بزرگ » ازدواج با آروین بوده. رگ گردن آروین متورم شد. طاقت کنایه و تحقیر رو نداشت. خواست چیزی بگه که رادین دستش رو گذاشت رو شونه اش و به آرامش دعوتش کرد. عمه خانوم که شده بود حامی من و آروین، با خونسردی گفت:

ـ خیلی خوبه که مریم متوجه اشتباهش شد؛ اما خدا کنه از چاله خودش رو ننداخته باشه تو چاه!

تو دلم کلی قربون صدقه ی عمه خانوم رفتم. یکی باید حال این زن گستاخ رو می گرفت. مامان مریم سرخ شد و به بهونه ی این که باید به مهمونای دیگه هم خوش آمد بگه رفت. با رفتن مامان مریم، گیسو پوفی کشید و گفت:

آخیش! آینه ی دق رفت. زنیکه ی عجوزه چه روییَم داره والا. آروینم مدام زیر لب غر می زد و کلی فحش بار جد و آبادشون کرد. بعد از نیم ساعت، صدای سوت و جیغ و دست بلند شد. معلوم بود عروس و دوماد اومدن. خوشبختانه میزی که ما برای نشستن انتخاب کرده بودیم تسلط زیادی به همه جای باغ داشت و به راحتی می تونستیم همه چیز

romangram.com | @romangram_com