#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_99
- بازم انگلیسی!... بریم... محدوده شو بلدم.
مسیر، همان دیروزی ست ولی به جای بازار، وارد خیابانهای اطرافش می شوند.
دوباره خیابانی شلوغ و پیدا نشدن جای پارک.
وحید می خندد و پیاده می شود.
- نهایتش دوباره جریمه می کنن دیگه... تازه من طرح دارم... بدون طرح ترافیک، نمیذارن وارد این محدوده شد... این آدرس که شما نوشتی، مال خیلی سال پیشه. الان اسم خیابونا و کوچه ها عوض شده... بریم ببینیم چی میشه.
همراهش می رود و تمام راه، سرگرم تماشای محیط قدیمی و بافت فرسوده ی کوچه ها و خانه ها می شود.
وحید یکی دو بار از عابران، سوال می کند و در نهایت، روبه روی کوچه ای که سقفی طاقی شکل دارد می ایستد.
- باید اینجا باشه... پلاک توی آدرس نیست... می خوای از یکی بپرسیم؟
سر تکان می دهد که آره.
وحید می پرسد: اسمشون چی بود؟
می گوید "توکلی" و به سختی تصور می کند مادرش، روزی در این محل زندگی می کرده.
مرد میانسالی در حال جابه جا کردن جهبه هایی جلوی سوپر مارکت کوچکی ست.
وحید جلو می رود.
romangram.com | @romangram_com