#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_98
خانوم مقدم دو فنجان قهوه می آورد.
دوباره دلش می خواهد بگوید رنگ نارنجی زیباترش می کند.
بهداد با لپ تاپ مشغول می شود.
سیگار و قهوه اش که تمام می شود، سراغ وحید را می گیرد.
- یکی دو ساعت دیگه میاد... گمرک یه سری کار داشتیم، رفته به اونا رسیدگی کنه.
می خواهد او را به آدرسی که عموجان داده ببرد.
امروز کاری برای انجام دادن ندارد تا آقای سرپولکی، لیست سفارشها را آماده کند.
ترجیح می دهد برگردد بالا و منتظر وحید بماند.
ساعتی نیست که با جسی، مادرش یا دوستانش صحبت کند. فقط در فیس بوک می گردد و با چک کردن ایمیلها، خودش را سرگرم می کند.
وحید، سرحال و پرانرژی بالا می آید.
- سلام مهندس... من در خدمتم... قراره بریم پیش حاج رحیم؟
لپ تاپ را می بندد و بلند می شود.
- نه، یه آدرس قدیمی دارم، می خوام برم ببینم چه خبره؟
کاغذ آدرس را بهش می دهد.
romangram.com | @romangram_com