#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_97
منشی به اتاق بهداد اشاره می کند.
- مهندس تنها هستن... بفرمایید، الان براتون یه قهوه ی اسپشال هم میارم.
یک تشکر کوتاه می کند و به اتاق بهداد می رود. نگاهش به لپ تاپ است. تا او را می بیند، با خنده سلام می کند.
- چطوری رفیق؟! بهتر شدی؟!
- هنوز احساس سنگینی می کنم!
بهداد لم می دهد توی صندلی اش.
- کله پاچه همینجوریه... عادت نداشتی...
ابرو بالا می اندازد.
- باید یه کم بخوری، یه کم از مناظر اطرافت فیض ببری! خوردنی تر از کله پاچه، آدمای توی رستورانن!
- من نمی فهمم اونجا جای دیت کردنه؟!
بهداد سیگاری به او تعارف می کند و خودش هم یکی روشن می کند.
- خیلی ها باهاش حال می کنن... قرار کله پاچه میذارن، خیلی هم عاشقانه و مقویه!
نیمه شب، دخترها و پسرهایی با ظاهر و لباسهای آنچنانی و آراسته، می روند توی جاده ی بیرون شهر، اجزای سر و پای گوسفندها را می خورند و حس عاشقانه هم دارند! برایش عجیب است.
romangram.com | @romangram_com