#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_96

متفكر به سمت خانه مى راند.

به دختر پسر هايى فكر مى كند كه امروز ديده. ....چهره ی ديگرى از ايران ... كاملاً متفاوت و غريب با فرهنگشان... که دست در دست هم، انگار به كنسرت لايو ليدى گاگا آمده بودند و بعد از آن هم خدا مى دانست كجا با هم ناپديد مى شدند!

اینها حقيقتاً به فستيوال ريو نيازى نداشتند!

به افسون فكر مى كند. دخترى كه خيلى راحت حاضر بود خودش را در اختيار او قرار دهد.

احساس مى كند با شوخى ها و رفتار خارج از حدش از او عصبانى ست.

ابداً مايل نيست دوباره او را ببيند.

حرفهاى آخر نامدار در گوشش زنگ مى زند

"حواست باشه ، از هر نوع رابطه ی غير كارى و غير حرفه اى ،با دخترها دورى كن"

***

غریب را، دل ِ سرگشته در وطن باشد

آدرسی که عمو جان داده را در جیبش می گذارد و پایین می رود.

دفتر، یک منشی می خواهد. بقیه ی کارکنانش را فعلا او نیاز ندارد. بعدا نامدار هر کس را مسئول اداره کردن اینجا کرد، انتخاب و استخدامش می کنند.

خانوم مقدم، امروز هم نارنجی پوشیده. می ایستد؛ لبخند آرامش را می زند و می گوید: کم پیدا شدید مهندس! دفتر خودتون آماده شده، دیگه اینجا سر نمی زنید.

فقط همان لبخند مخصوصش را تحویل او می دهد که می داند حسابی دوست دارد.

romangram.com | @romangram_com