#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_95


در برابر خانه اى كه نشانى آن را داده متوقف مى شود . خانه قديمى و يك طبقه كه هيچ نورى از داخل آن بيرون نمى ايد.

- اينم خونه ی ما!

از ماشين پياده مى شود.

- سوارى خوبى بود... به خصوص دو دقيقه ی آخر ،خوبتر بود!

عينك دودى و كلاهش را در دست گرفته و كمى سرش را به سمت خانه كج مى كند.

- دوست دارى يه سر بياى بالا؟... كسى خونه نيست.

وسوسه مى شود. به افسون نگاه مى كند كه يك دستش روى ب*ا*س*نش است و با دست ديگر، عينك و كلاه اسكى را تكان مى دهد.

- استخاره مى كنى ؟! مياى يا نه ؟!

ترديد را كنار مى گذارد.

- شايد يه وقت ديگه...

افسون خنده را سر مى دهد.

-گربه ی ترسو !

به طرف خانه مى دود . مقابل در مى ايستد و به سمت ماشين بر مى گردد. زبانش را از دهانش بيرون مى آورد و لحظه اى بعد، در ميان ساختمان تيره گم مى شود.


romangram.com | @romangram_com