#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_80
- هنوز چاییتونو نخوردین که؟... ناهار در خدمت باشیم مهندس.
وحید می گوید: خدمت از ماس حاجی... عرض کردم؛ مهندس یه جلسه دارن، باید برگردیم دفتر... ایشالا فرصت بسیاره.
سرپولکی با هر دو دست می دهد و تا کنار در همراهی شان می کند.
محو شلوغی ِ بازارچه ی دایره شکل و تخته فرشهایی که روی هم چیده شده، می شود و آدمهایی که لابه لای فرشها در رفت و آمدند.
- با کی جلسه دارم؟!
وحید لبخند نیمداری می زند.
- هیچ کس!
می ایستد.
- دوباره پیچوندی؟!
وحید بلند می خندد.
- نه!... این دیگه پیچوندن نبود!... بازار گرمی بود.
مثل همان پیچاندن، معنی ِ بازار گرمی را هم نمی فهمد.
- خواستم گوشی رو بدم دستش که شما کارت زیاده... سرت شلوغه.
گوشش به حرفهای وحید است و نگاهش به فرعی های تنگ و باریک ِ بازار.
romangram.com | @romangram_com