#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_71
هانیه غر زد به ما چه؟ که سیما دوباره شروع کرد به نصیحت.
- درسته اتاق خودمونو داریم و م*س*تقلیم ولی زیر سایه ی عمو ناصرتیم... نگاه نکن وردست ِ ایران خانوم، چند سالیه خرج خودمونو در میارم؛ این همه سال، از وقتی بابای خدابیامرزت جوون مرگ شد، زیر پر و بالمونو گرفت وگرنه من ِ زن ِ تنها، تو این شهر بی در و پیکر چطور می تونستم یه بچه رم بزرگ کنم؟... حالاشم که دستم تو سفره ی خودم رفته، باز رضا نیست سختی بکشیم... آدم باید انصاف داشته باشه... خوشم نمیاد بی چشم و رو باشیم... تو کمرت درد می کنه، فقط گردگیری کن، من لباس زن داداش ِ عصمت خانومو تموم می کنم میرم جارو می زنم.
جمعه بود ولی امیرعلی و امیررضا خانه نبودند که سیما راحت رفت کمک ایران خانوم.
کار ِ جارو و گردگیری اتاقها که تمام شد، او هم رفت کمک سیما و ایران خانوم.
ایران خانوم، همانطور که با چرخ دستی، لباس گلداری را می دوخت، ریزریز برای سیما درددل می کرد.
- بیا ببین امیررضا چیا تعریف می کنه... میگه حمله که می کنن، قیامت میشه... فوج فوج شهید و زخمی برمی گردونن... گور به گور بشه صدام که باعث و بانی پرپر شدن ِ دسته گلای این مملکته... امیر علی داره خون به جیگرم می کنه... تو که شاهد بودی، خون خونمو خورد هر وقت اسم حمله اومد، مبادا بچم طوریش بشه.
نخ ِ چرخ را یک دور، دور ِ انگشت پیچید و کشید تا پاره شود.
- من این دو تا بچه رو به دندون گرفتم بزرگ کردم... تو هم یتیم داری کردی، می فهمی چی کشیدم... صبح تا شب، شب تا صبح سوزن زدم تا اینا از آب و گل دربیان... ماشالا به جونشون، از وقتی پشت لبشون سبز شد، افتادن به کار کردن که من راحت تر بشم... دلم خوش بود رفته دانشگاه، دکتر بشه، واسه خودش سری تو سرا دربیاره... حالا میگه همین دو سالی که خوندم، اونقدری بلد شدم که آمپول بزنم یا زخماشونو بدوزم...
قبل از ایران خانوم، سیما بغضش شکست.
- به خدا طاقت ندارم دیگه... دل خوش کرده بودم امیررضا میاد منصرفش می کنه... اونم دیشب تا کِی نشسته بود اون اتاق، همچین براش تعریف می کرد، این پسره تا نماز صبح خواب نداشت.
دست از کار کشید و کلافه تکیه داد.
- میگه تو رضا نباشی نمیرم... ولی یادت باشه به خاطر رضای دل تو، از واجب و حکم خدا چشم پوشیدم... پدر بیامرز، نعوذبا... منو رودرروی خدا گذاشته...
سیما مف مفی کرد و دوباره مشغول شد.
romangram.com | @romangram_com