#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_592

و نامدار ....اين اولين بارى ست كه كسى اينطور بى ملاحظه به نحوه ی زندگيش اشاره مى كند.... به روى خودش نمى آورد ..... فقط در يك لحظه بسيار كوتاه، هانيه متوجه منقبض شدن عضلات صورتش مى شود ..... ولى به سرعت به حالت عادى بر مى گردد.

***

-جناب دكتر بفرماييد لطفاً ... قابل تعارف نيست .....هانيه جان ...مشغول شيد!

نهال زير لب به عطا مى گويد :

- به خاطر زود جوشى شكوه جون ،مهربان مجبور به اهدا درجه ی دكتراى افتخارى مى شود!

عطا حتى نگاهش هم نمى كند. "كاش اين دختر يك مقدار موقعيت شناس بود"

تمام ذهن نامدار حول يك جمله مى چرخد.

"ما خيلى با هم فرق داريم"

اميرعلى شروع به صحبت مى كند ... .تمام تلاشش بر اين است كه شكوه را راضى و خاطرش را جمع كند.

- شكوه جون ،نگرانى شما بى مورده.... من با نازنین قبلاً صحبت كردم ...همه چيز رو براش توضيح دادم ....بدون ذره اى كم و كاست .... من قول مى دم بهترين زندگى رو براش درست كنم.

صداش رنگ التماس مى گيرد.

-قول ميدم خوشبختش كنم.

كلمات در ذهن نامدار زنگ مى زند .... به پسرش نگاه مى كند.

"تاريخ تكرار مى شود "

romangram.com | @romangram_com