#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_593


بطور قطع ....بدون شك....خاطره ی آن روزها ....آن قول ها حك شده در قلب و مغزش است .

.....نمى داند اين نشانه ها را به چه فالى بگيرد.

دلش مى خواهد به پسرش بگويد "قول نده ! كه هيچ تضمينى براى به وقوع پيوستن ان نيست"

تمام مدتى كه در فكر ست ،مهربان با صدايى اهسته و نجواگونه با شكوه صحبت مى كند.

نگاه نامدار مى افتد به صورت معصوم و رنگ پريده نازنین...برق نا اميدى را در چشمان بى فروغش مى بيند........فرق بزرگى اين ميان است !....اين دختر، از همين حالا پسرش را مى پرستد.

نفس عميقى مى كشد ..رو به شكوه مى كند

- البته كلام شما متين و من با بخشى از اون موافقم. اين كه سبك زندگى و فرهنگ ايران با اونجا كاملاً تفاوت داره ....امرى بديهیه....اما اينكه كدوم بر ديگرى ارجحیت داره ....خوب،..ابعاد گسترده اى داره. به شخصه آدم مذهبى و سنتى اى نيستم ... پيرو هيچ ايسمى هم نيستم... ايمان من به خدا ..بر اساس دانسته هام و ميزان دريافتم از هستیه. كما كه صرفاً سنت و مذهب در كنار هم را ،هم تضمينى بر خوشبختى نمى دونم.... كه به قولى محمد،بزرگترين سنت شكن تاريخ زمان خودش بود.

نگاهش لحظه اى به سمت امير على مى رود و بر مى گردد

- البته هيچ مخالفتى هم با اون ندارم به شرط اينكه با عمل همراه باشه.

طعنه خفته در كلامش، وجود اميرعلى را به لرزه در مى آورد.

-تمام تلاشم همواره بر اين بوده كه با عمل، الگوى مناسبى براى پسرم باشم ....هيچ زمان واقعيت ها رو تحريف نكردم و به اسم دروغ مصلحتى، تحويل اطرافيانم ندادم... حالا اينكه تا چه حد موفق بودم رو زمان مشخص مى كنه.

كلافگى در تك تك حركات هانيه موج مى زند.... هر چه كه مى گويد عين واقعيت است.

نامدار نفسى تازه مى كند .


romangram.com | @romangram_com