#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_589
و با سر به رديف شكلات هاى كنار سينى اشاره مى كند.
نهال آهى نمايشى مى كشد .
- كار ازين حرفا گذشته؛ الان اسكاچ هم رو من كار نمى كنه!
ابروهاى عطا از شدت تعجب تا حد ممكن بالا مى پرد.... چشمهاش گرد مى شود و خنده اش را پشت لبهاش خفه مى كند.
- چى گفتى؟!
- هيچى بابا ....ميگم ،ريكا و اسكاچ و اين حرفها هم ....آره!
-راه افتادى!
نهال سرش را نزديك تر مى برد و زمزمه مى كند:
- گفتم كه وقتش گذشته .....مسولين رسيدگى كنن!
و با شيطنت مى خندد.
خودش هم نمی داند راجع به چى حرف مى زند ، فقط از زبان بچه هاى كلاس شنيده كه يك نوع نوشيدنى قوى ست. البته از اين نوع شوخى ها فقط و فقط با عطا دارد.
مطمئن است بقيه اعضاى خانواده حتى اسم آن را هم نشنيده اند و اگر هم اتفاقى مى شنيدند صد در صد فكر مى كردند صحبت سر همان اسكاچ ظرفشويى ست.
عطرش پيچيده ميان نفسهاى بى قرار عطا.
romangram.com | @romangram_com