#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_586

زن ها حرف نمى زنند و ساكت شده اند ... همه به يك موضوع فكر مى كنند ... نيامدن نامدار!

حتى نهال هم ساكت شده .

نازنین يكى دو بار لبخندى از استيصال به اميرعلى مى زند. با آن چشمهاى از گريه قرمز شده ،اعتماد به نفسى برايش نمانده.

اميرعلى بيشتر از هر وقتى از پدرش دلگير است. تمام حواسش به نازنین است ولى در ظاهر با ابروهاى گره كرده كه نشانه تمركزش روى بحث جاريست به حرفهاى اميررضا گوش مي دهد.

اخمهاى شكوه كم كم در هم ميرود.

هانيه بغ كرده و با نگرانى دست به گريبان ،به اين نتيجه رسيده كه نامدار با نيامدنش، مراسم را رسماً منتفى شده اعلام كرده.

***

بالاخره مي اید ......راس ساعت هشت.

زنگ در به صدا در مى آیدد و نهال با كشيدن نفس عميقى از آمدنش خبر مى دهد.

اميررضا بلافاصله پيش قدم مى شود جهت استقبال.

در باز مى شود. در برابر چشمهاى منتظر و حيرت زده ی جمع ، كره اى بلورى شكل و عظيم ،پر شده از شاخه هاى ظريف و زيباى اركيد، در هم پيچيده شده ...با رنگهاى سفيد، صورتى و بنفش ....توسط دو مرد به داخل حمل مى شود ... و در پى آن ظرفى تلقى شكل كه داخل آن كيك فوق العاده زيبا .... با همان تلفيق رنگى ... و سپس باكس هايى در اندازه هاى مختلف در گوشه سالن روى ميزى جا خوش مى كنند.

و نهايتاً قامت استوارش به همراه اميررضا نمايان مى شود.

به محض مواجه شدن با بقيه سرى فرود مى آورد و بابت تاخيرش عذرخواهى مى كند.

اميرعلى به طرفش مى رود و با كمال مهربانى و ادب خوش آمد مي گويد، دستش را دراز مى كند و با او دست مى دهد.

romangram.com | @romangram_com