#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_583
-جان مامان?
-نكنه پشیمون شده؟!... اينطورى مى خواد مخالفتش را نشون بده...
احمقانه ترين فكرى كه مى تواند راجع به نامدار كند.
- بريم ،.....مطمئنم هر جا باشه خودش رو مى رسونه.
دخترهایی كه در آسانسور هستند ،نگاهى حريص به چهره و قامتش مى كنند.
يكيشان رو به ديگرى زمزمه مى كند:
-فتبارك ا... احسن الخالقين!
هر دو مى خندند.
هانيه و اميرعلى هر كدام غرق در دنياى خودشان و بى تفاوت ، با باز شدن در، خارج مى شوند.
اميرعلى به سمت نگهبانى می رود و پيغامى براى نامدار مى گذارد.
***
شكوه، نگاهى تكميلى به اطراف مى اندازد. لبخند خانه كرده بر لبش نشان مى دهد كه از نتيجه ی كارش راضى ست.
همه مى دانند كه ترتيب و چيده مان با شكوه و در خور توجه ،مخصوصاً در جلسه ی خواستگارى، تا چه اندازه برايش مهم است. البته اجراى آن هم فقط از خودش بر مى آید.
romangram.com | @romangram_com