#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_582

اما وقتی مدام احساس کرد چیزی کم دارد، وقتی همه جا، پی ِ رنگ چشمهای او گشت، وقتی دزدکی به اتاق سابق او سرک کشید، مگر نشانی از او پیدا کند، دیگر براش مهم نبود عشق در یک نگاه یا ه*و*س یا هر کوفتی!

دیگر براش کشیدن مهار قلب و احساس، در محسبات عقلش، تمایل به غیر ممکن داشت.

می خواست فکر کند. می خواست تکلیفش را با این احساس تازه روشن کند. و کرد.

حقیقتی واضح تر از این وجود نداشت: آن دختر ِ بچه سال ِ چشم سبز را می خواست!

با خودش روراست بود؛ همیشه.

مطمئن شد. دلش را یک دله کرد و به جاده زد. باید با خانواده اش صحبت می کرد. خودش را می شناخت. اهل عشق افلاطونی و اثیری نبود. اهل درد کشیدن و دوری از یار نبود. باید هانیه را به دست می آورد. با همان جسارت همیشگی.

او نامدار بود! کافی بود بخواهد، تا بتواند!

***

تهران / پاییز 1391

از شب گذشته تلفنش را جواب نمى دهد.....درون هانيه انقلابى برپاست....امير على سرگردان است و نمى تواند بيشتر از آن صبر كند.

بارها با موبايلش، دفتر و وحيد تماس گرفته.....هيچكس خبرى ازش ندارد.

- مگه نمى دونست امشب مى خوايم بريم اونجا... پیشنهاد خودش بود... نكنه طوريش شده!؟

از نگاه كردن به چشمان اميرعلى پرهيز مى كند... جوابى ندارد.

-مامان؟

romangram.com | @romangram_com