#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_581


***

داریوش درگیر کارهای نریمان بود. آذر نه دلش راضی میشد قاچاقی تا ترکیه ببرندش، نه در آن وانفسای جنگ، پسرش را راهی سربازی کند و جلوی توپ و تانک دشمن بفرستد.

خود نریمان، عین خیالش هم نبود. رفته بود رامسر، ویلای عمو شاهین و خاله بتی، دوستهای قدیمی شان، و با پسرشان خسرو خوش می گذراند.

داریوش باید برمی گشت. شرکتی که بعد از کلی زحمت و تلاش، تازه به ثمر رسیده بود، نیاز به رسیدگی دقیق داشت.

نامدار در ده سالی که امریکا درس می خواند و بعد از آن، دست راست پدرش بود. زودتر از داریوش، زبان یاد گرفته بود، به چم و خم کار آشنا شده بود و هر جا داریوش به مشکل برمی خورد، اولین و بهترین گزینه، نامدار بود. نامداری که به تازگی، بی حواس شده بود.

شمال نمانده بود. آذر و کتی هم ماندن کنار خاله بتی را به تنهایی ِ خانه ی تهران ترجیح می دادند.

نامدار همراه داریوش برگشته بود تهران ولی داریوش حس می کرد بود و نبودش- برخلاف همیشه - فرقی ندارد. نه درباره ی مسائل کاری و نه مشکل برادرش.

کارش از دیوانه بازی ِ دل گذشته بود. فکر می کرد احساسش شوخی باشد. یک کنجکاوی زودگذر...

آخر مگر تصورش را هم می کرد؟! نامدار... نامدار راد... دل بدهد به دختری بچه سال... که نگاهش را می دزدید و بر خلاف ِ او، در یک جمع نا آشنای چند نفری، معذب میشد و قصد فرار داشت.

ولی شده بود!

در شمال، عصر همان روز ِ ساحلی، خداحافظی کردن خانواده ی توکلی، همه ی احساس کریستف کلمبی اش را یکجا خراب کرده بود. هانیه رفته بود، بدون اینکه نامدار فرصت کند چیزی بیش از رنگ چشمهاش و ذره ای از اعتقاد محکمش را کشف کند.

و رفتن او، انگار شروع بی قرار شدن دلش شده بود.

عقلش زیر بار نمی رفت عاشق شده باشد. آن هم عشق در یک نگاه... چیزی که همیشه ردش می کرد و می گفت "ه*و*س"!


romangram.com | @romangram_com