#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_580
نامدار به نیمرخش نگاه کرد.
- حتا اگر هیچ جبری نباشه؟!
بدون تردید، سر تکان داد که آره.
نامدار کنجکاوتر شد.
- مثلا اگر یه روز امریکا بری، باز هم حجابت رو حفظ می کنی؟!
هانیه هم نگاهش کرد.
- اینجا و امریکا فرق نمی کنه... الان گفتید اونجا آزادی انتخاب و عمل هست... ولی نامحرم، نامحرمه!
و چشمهاش را از نگاه خیره ی نامدار گرفت.
نامدار دوباره لبخند زد و فکر کرد " فقط کشف رنگ چشمهاش نیست. خودش رو هم باید کشف کرد! تازه دارم احساس ِ کریستف کلمب رو می فهمم!"
هانیه بلند شد.
می خواست برود؟! دوست داشت دعوتش کند بماند و بیشتر حرف بزنند ولی زور ِ قلقلکهای احساسش انقدر نبود که حریف ِ غرور و منطق بیست و چند ساله اش بشود.
دفتر را به طرفش گرفت.
- استعدادت خیلی خوبه... امیدوارم ادامه بدی و موفق باشی.
هانیه سری تکان داد؛ دفتر را گرفت و از او دور شد.
romangram.com | @romangram_com