#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_579


انگشتهای بی پوشش پاش را روی گرمی ماسه ها کشید. حس کرد صداش مثل ماسه های زیر پاش، نرم است.

- یعنی به همه ی دستوراتش همینطور عمل می کنی؟!

- شما عمل نمی کنید؟!

ناباورانه پرسید.

نامدار لبخند آرامی زد.

- نه خیلی!

بعد به ادامه ی کنده اشاره کرد.

- اجازه میدی بشینم؟!

خودش را کشید به انتهای کنده. نامدار فهمید و با فاصله، طرف دیگر چوب نشست.

- من ده ساله امریکا زندگی می کنم... شرایط اجتماعی اون جا، حتا با ایران قبل از انقلاب هم فرق می کنه، چه برسه به الان... آدم آزادی انتخاب و عمل داره... اینجا تازه چند ساله حجاب اجباری شده ولی قبل از اون هم، خیلی ها به خاطر فرهنگ و عرف جامعه و شرایط خانوادگیشون حجاب داشتن... وقتی دیدم خانواده ت هم چادر می پوشن، فکر کردم شاید به خاطر شرایط خانواده ت رعایت می کنی.

هانیه خودش هم دقیقا نمی دانست به خاطر شریط و محیط خانواده چادر سر می کند یا خودش و اعتقاداتش باعث شده. تا آن زمان فکرش را نکرده بود.

به گلهای ریز چادر نگاه کرد.

- من برای مدرسه رفتن چادر نمی پوشم... همون روپوش و مقنعه ی مدرسه ست... ولی جلوی نامحرم دوست دارم پوشیده باشم.


romangram.com | @romangram_com