#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_578

مشتی گوش ماهی...

هانیه ناراضی از به هم خوردن خلوتش، با دیدن او، با حوله ای سفید که دور کمرش پیچیده بود، هم خجالت کشید، هم دوباره معذب شد.

- میشه طرحتو ببینم؟!

هانیه دفتر را بالا گرفت و به دستهای او نگاه کرد. نامدار دفتر را گرفت و با دقت به طرح گوش ماهی ها و موج، چشم دوخت. ساده بود و زیبا.

- هوم!

نگاه هانیه بالا کشیده شد تا دلیل ِ این "هوم" را بداند. لبخند نامدار، مطمئنش کرد از کارش خوشش آمده.

صورتش، غرور و سرسختی داشت، به شرطی که چشمهاش را م*س*تقیم نمی دوخت به او! طوری نگاهش می کرد که هانیه گاهی حس می کرد همه ی فکر و روحش را هم می بیند.

نامدار هم سر بلند کرد. هانیه غافلگیر شد.

بی مقدمه گفت: می تونم یه سوال بپرسم؟!

چشمهاش دوباره سر خورد روی دفتر و دستهای او؛ و سر تکان داد که آره.

- چرا همیشه چادر می پوشی؟!

فکر هر سوالی را می کرد جز این! متعجب به او نگاه کرد تا بفهمد جدی بوده یا شوخی.

نامدار کنجکاو و منتظر بود. جدی تر از همه ی آن سه روز گذشته.

- خب... به حجاب اعتقاد دارم... دینم دستور داده.

romangram.com | @romangram_com