#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_577
آرام روی ماسه ها به طرف هانیه رفت. همه ی حواسش به دفترش بود و بی توجه به ساحل و اطراف.
- پس هنرمند هم هستی!
هانیه از جا پرید. بی اراده با پاش، گوش ماهی ها را به هم زد و سرش را بالا گرفت.
داشت شنا می کرد که متوجه هانیه شد.
فکر کردن به این دختر، احمقانه و خنده دار بود. دختری که از زیر چادر بیرون نمی آمد و سرش را بالا نمی گرفت.
آذر می گفت "خانوادگی اُمُلن!"
لبهاش را جمع می کرد، به دماغش چین میداد و می گفت "بدم میاد از زنهایی که به در و دیوارم شک دارن... حالا مگه چی داری که اینطوری رو می گیری؟!"
با دست به پله های طبقه ی بالا اشاره می کرد و می گفت" همینا بودن که انقلاب کردن و این بلا رو سر مملکت آوردن دیگه!"
داریوش میان پک زدن به پیپ، ملایم اعتراض می کرد "آذر جان! عزیزم! آرومتر!"
سه روز بود دلش بچه شده بود! می خواست مدام زل بزند به چشمهای فراریش و رنگ عجیبش را کشف کند. دلش دیوانه شده بود!
نامدار و کشف ِ رنگ ِ زمردین ِ چشمهای دختری که فقط هیجده سال داشت؟!
" آره! رنگ چشمهاش همینه!"
هانیه دوباره به کاغذش نگاه کرد. نامدار دست کشید توی موهای آب چکانش و جلوتر رفت تا به طراحی اش سرک بکشد و زیر پاهاش که هر چه بود، دوست نداشت کسی ببیند.
romangram.com | @romangram_com