#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_576
با نوک کفش، گوش ماهی ها را جابه جا کرد. خم شد کنار هم چیدشان.
امیرعلی.
با "ی" کشیده ی امیر و "ی " شکسته ی علی. دو تا گوش ماهی هم برای نقطه هاش. نقطه ی دوم، رگه های کبود داشت؛ مثل تسبیح یادگاری اش.
دفتر را باز کرد و طرح گوش ماهی را کشید.
اصلا از آن شال و کلاه استفاده کرده بود؟! در ساک ِ برگردانده شده که نبود.
مگر میشد از یادش بیرون برود؟!
همدم به سیما می گفت انتظار ایران خانوم بیخود است. می گفت همسایه ی آقا جانش هم مفقود شده. همسنگرهاش دیده اند تیر خورده ولی کسی دل نداشته به خانواده اش بگوید. جنازه اش را هم برنگرداندند... می گفت امیرعلی هم...
مداد را در مشت فشرد. داشت شش ماه میشد. شش ماه بی خبری و انتظار... انتظاری کشنده... و با تغییر ِ خانه، کشنده و بدون ِ امید.
وقتی قلبش یقین کرده بود امیرعلی هم دوستش دارد که رفته بود... آرزو می کرد امیرعلی بود ولی دوستش نداشت. بود ولی نگاهش نمی کرد؛ بهش لبخند نمی زد.
اگر گم نشده بود، حتما برگشته بود و برای ترم جدید دانشگاه آماده می شد.
ایران خانوم کجا بود؟! یکدفعه چه شده بود؟! همه پراکنده شده بودند. چقدر دور هم آبگوشت و آش رشته خورده بودند! امیرعلی عاشق آبگوشت دسته جمعی و کتلت بود.
بود؟! نه! هست! هیچ وقت نمی خواست و نمی توانست باور کند فعل ِ بودن ِ امیرعلی، گذشته صرف شود.
"بودن" ِ او، براش "هستن" ِ همیشگی بود.
***
romangram.com | @romangram_com